گشت ارشاد!
قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.
به نام خدای مهربونی ها سلام.امروز 14 دی 1387, سالگرد رفتن بابای مهربونمه.یه نامه براش نوشته بودم که بزارم تو وب اما نمی زارم.یکی دیگه می نویسم. بابای خوب آرزو،سلام. بابای مهربونم دو ساله تنهامون گذاشتی و رفتی .دو ساله که بغلم نکردی؛نبوسیدیم؛برام چیزی نخریدی ؛نصیحتم نکردی؛منو نبردی گردش...دو ساله که ساده ترین اتفاقات روز مره ای که با بودن تو شکل می گرفت و هیچ وقت توجهی بهشون نداشتم حالا برام شده آرزو. آرزو.چرا اسممو گذاشتین آرزو؟فکر می کردین من تجسم آرزوهاتون می شم؟بابایی من دو ساله از آرزو دور شدم.از خودم از چیزی که شماها می خواستین.بابایی فاطمه می گه "زندگی رو سخت نگیرید. حتی بیماری حس هایی به من داده که تونستم از ماورا ش زیبایی رو ببینم. و به آفتاب لبخند بزنم." آره منم یه روزی همین عقیده رو داشتم.می خواستم از پس سختی نبودنت زیبایی حکمت خدا رو ببینم اما نتونستم.نتونستم چون من مثه فاطمه قوی نبودم.چون خیلی ضعیف بودم.خیلی.منو ببخش که نا امیدت کردم.منو ببخش که این همه عذابت دادم.به خدا پشیمونم.از همه ی بدی هایی که در حقت کردم.می خواستم بعد رفتنت جبران کنم کم کاری هایی که در حقت کردم اما چند برابر اون موقع رنجت دادم با کارام.بابایی از خدا خواستم کمکم کنه جبران کنم.این روزا دعا زود براورده می شه.آخه محرمه. محرمه. محرم و کربلا و امام حسین تو زندگی من نقش چندانی نداشتن.اما اون روزی که تو رفتی یکی تو دلم یاد کربلا رو انداخت.اون وقت بود که آَشوب دلم آروم گرفت.اون وقت بود که هرچی راجع به محرم شنیده بودم رو "فهمیدم".با تمام وجود درک کردم و آروم شدم. آروم شدم.آروم شدم وقتی که فهمیدم یکی وبمو خونده که امسال عاشورا ؛کربلاست.یکی که بابابی عزیزش شهیده.اونم از نوع جانباز شیمیایی.همیشه واسه این آدما احترام زیادی قائل بودم چون بیشتر از همه از جنگ ضربه خوردن و درد می کشن.بابایی به علی گفتم برات دعا کنه.خیلی به باباش اعتقاد پیدا کردم.حالا دلم آرومه که یه شهید مقدس اون جا هواتو داره. حالا دیگه حتی با اسم عاشورا و کربلا و شهید هم به یادم میای. به یادم میای وقتی دارم با عموها حرف می زنم.نمی دونی چه جوری تقلا می کنم که اشکم در نیاد و بغضم تو صدام اثر نزاره.بعضی حرکاتشون عجیب شبیه توست.وای بابایی ...گاهی وسط حرف زدناشون یه حرکتیشون ،صحنه ای از تو رو مثه صاعقه میاره تو ذهنمو من می لرزم.لبامو گاز می گیرم،الکی لبخند می زنم و تند وتند پلک می زنم که مبادا بغضم بشکنه و اشکم سرازیر بشه...آخه اون لحظه با تمام وجودم دلم بودنتو می خواد.دوست دارم بغلم کنی.بعد قد تموم این دو سال نبودنت گریه کنم و بگم چه قد بهم سخت گذشته. چه قد بهم سخت گذشته وقتی تو لحظه های سخت زندگیم نیاز به حضورت داشتم و نبودی.دارم و نیستی.واسه دختر بابایی ای مثه من واقعا سخته.با هر چیزی به یادت میا فتم و بعد سرگردون می شم که کجا پیدات کنم.اون وقت فقط می تونم یه فاتحه برات بخونم. یه فاتحه برات می خونم و شمع روشن می کنم.تو حیاط خواهر امام.وقتایی که نمی تونم بیام لنگرود پیشت.بابایی چه خوب شد که خواهر امام رو پیدا کردم.بانوی عزیزیه.جمعه ها با بچه ها میریم زیارتش.بعد واسه یاکریما گندم میریزیمو یهو 200تا یاکریم دورمونو می گیرن.یاد وقتایی میافتم که برا جوجه هام دونه می ریختم.جوجه هایی که تو برام می خریدی.وقتایی که ماموریت می رفتی و از خونه های روستایی رد می شدی.گاهیم منو امید رو با خودت می بردی.اون وقتا که کوچیک بودیم و راننده ات آقای طاهری بود با اون ماشین جیپش که گاهیم پسر کوچولوش مهدی رو میاورد و اونوقت ما سه تا جشن می گرفتیم پشت ماشین و هی با وسایلای کارت بازی می کردیم .یا تو چشمه هایی که آبشونو اندازه می گرفتی آب بازی می کردیم و من که هنوز خوندن نوشتنم بلد نبودم با ریز بینی یه مهندس دقیق می شدم به کارات و نظارت می کردم و حتی کمک! کمک...خدایا کمکم کن که دوری بابام بیش از این نابودم نکنه.کمکم کن مثه فاطمه و سارا و علی و مهرناز,منم بتونم راه درست رو برم و روح بابامو شاد کنم.همون جور که مادرفاطمه و پدر علی وسارا ا و مهرنازازشون راضی ان ،بابای منم بهم افتخار کنه.و بیاد به خوابم تا بهش بگم که چه قدر دوستش دارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:این جا برام بهترین جای دنیا بود چون فقط این جا می تونستم از دلم بگم.فک می کردم هیچ وقت سنگ صبورمو نبندم .فک می کردم همون قدر که من آدمایی که این جا میانو دوس دارم اونا هم منو دوس دارن.اما انگار اشتباه می کردم.شاید خاصیت دنیای مجازی اینه.تا وقتی هستی عزیزی اما وقتی حضورت کمرنگ شد یادت خط می خوره. این جا دیگه خیلی سوت و کور شده.به جز چند نفر، دیگه کسی این جا رو یادش نمونده.اتفاقا دوستامم بیشترشون بزرگتر از خودم بودن و نمی تونم بگم به خاطر قبول شدن تو دانشگاه و وارد شدن به دنیای جدیده.بیشترتون از قبل دانش جو بودین.حتی اونایی که شماره مو دارنم خبری ازم نمی گیرن.هه!لابد به خاطر درسمه! می خوام ازین جا برم.به بهونه ی درس!گوشیمم خاموش می کنم.به همین بهونه.باور کردنیه.کسی شک نمی کنه.شایدم درس سر گرمم کنه.اما هیچ وقت آدمایی که این جا پیدا کردمو یادم نمی ره .از تک تکتون خیلی چیزا یاد گرفتم.بهترین دوستام دوستای مجازیم بودن.این آخرین پستمه .دست کم تا یه مدت طولانی.شایدم یه روزی برگردمو اگه بلوگفا هم مثه دوستای مجازیم منو از حافظه اش پاک نکرده باشه بازم آپ کنم.دوس دارم ببینم تا اون موقع کیا برام کامنت گذاشتن.کیا منو یادشون بوده. دیروز از بین دوستای مجازیم "فقط" یه نفر سال بابامو یادش بود.اونم یه دوست جدید بود که تازه وبمو خونده بود.هر چند من حتی منتظر همونم نبودم.آدما این روزا خیلی درگیرن.ولی دوس دارم همیشه روزایی که برای دیگران مهمه رو یادم بمونه.آخرین باری که از دست کسی ناراحت شدم به خاطر فراموش کردن یه مناسبت،تولد امسالم بود.ممکنه خیلیا تبرک گفته باشن اما من فقط از چند نفر انتظار داشتم که وقتی یکیشون یادش رفت خیلی ناراحت شدم.یکی از دوستای صمیمیم بود.از فرداش دیگه حس کردم از این چیزا ناراحت نمی شم.دیروزم ناراحت نشدم.فقط وقتی دیدم یکی یادش مونده حس خوبی بهم دست داد. خیلی حرف زدم.ببخشید.این آخر لینک پستایی رو می زارم که از بابام نوشتم. و از هر کی این متنو خونده خواهش می کنم یه فاتحه برای عزیز من و عزیز اونایی که اسمشونو بردم بخونه. امیدوارم همه در پناه خدا و زیر سایه ی پدر و مادرتون زندگی شاد و خوش و موفقی داشته باشین. شاد باشید و جاری بدرود... شب چهارشنبه 13 دی 1385 از سخت ترین لحظات عمرم با شما گفتم و همراهیم کردین. آخرین روز پدری که بابا کنارم بود و فقط من می دونستم آخرینه... و من شکستم... بد شکستم... بابایی یه سال گذشت... اولین سالگرد بابای عزیزم. بابای آرزو روز پدر امسال.
| Design By : Night Skin |


