گشت ارشاد!
قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.
پیش نوشت: چند تا از دوستان-چه صمیمی و چه غیر صمیمی(!)- چیزایی گفتن که به نظرم رسید از پستی که دادم بد برداشت کردن!پستی که مشاهده می کنید به هیچ وجه تو دنیای واقعی و مجازی مخاطبی نداره.صرفا یه چیز ذهنیه و به خاطر بارونی که اونشب بارید و شایدم به خاطر کتابای عرفان نظر آهاری که هر وقت می حونم یه لطافتی تو روحم حس می کنم و دوست دارم بنویسم. در هر حال این نامه برای معشوق رویایم بود .کسی که هنوز پیداش نکردم و به دنبالشم و بدجور دلتنگش! امیدوارم سو تفاهمات حل شده باشه. سلام مهربان من. . یادم دادی وقتی نیستی برایت بنویسم.و چه کمک بزرگی. .نمی دانم نوشتن فی النفسه آرامش بخش است یا چون تو یادم دادی اینگونه آرامم می کن. برایت می نویسم عزیزم.می نویسم که چه قدر دلم آشوب است از نبودنت.کاش زودتر برگردی.آخر باران های شهریور شروع شده و چه قدر آسمان ناقلا شده امسال!بدجور مرا هوایی می کند.می داند تو نیستی ها ،می داند که چه قدر دیوانه ی با تو بودن زیر بارانم ها،ولی باز می بارد.وسوسه انگیز و عاشقانه.یادت است آنبار که رفتیم "شیطان کوه"لاهیجان و باران گرفت؟مجبورت کردم زیر باران روی پله های حاشیه ی آبشار تا پایین کوه مسابقه بدهیم.و باز هم مثل همیشه گذاشتی که من ببرم. و بعد دوتایی یه نگاه های متعجب عابران مسن لبخند زدیم و برای جوان تر ها که می فهمیدنمان و تشویقمان می کردند دست تکان دادیم.یادش به خیر.تو با آنهمه بزرگی و وقار چه طور می توانستی همبازی بچگی کردن هایم شوی؟تنها تو کودکی های همیشگی ام را پذیرا بودی و بزرگی های گاه گاهم را خریدار.تو مرا می فهمیدی.همان گونه که بودم می خواستیم.با تمام بچگی هایم.با تمام بزرگی هایم.آخر فقط تو بودی که می دانستی هیچ چیز مطلق نیست.هیچ کس کودک مطلق نیست و هیچ کس بزرگ مطلق.بدی و خوبی با هم در وجود همه هست.از هیچ کس بیشتر از آن چه بود انتظار نداشتی. تو جلوه ی زیبای جمع اضداد بودی.عارف و پرشور،مهربان و مقتدر،شوخ طبع و جدی،انعطاف پذیر و مصمم...و...و عاشق در عین معشوق بودن. دلم برای اذیت کردنت تنگ شده.گاهی از مهربان بودنت عصبانی می شدم.آن قدر لجبازی می کردم تا تو کلافه می شدی و نگاهی از سر دلخوری می انداختی و فقط می گفتی:آرزو... و بعد قهر می کردی.شاید می دانستی دلم برای قهر کردنت می رود.دوست داشتم اخم کردنت را بی محلی ات را ،هر چند کوتاه بود.چون به این جا که می رسید دلم برایت غنج می زد و مثل خودت قربان صدقه ات می رفتم.آن قدر نازت را می کشیدم تا خنده ات می گرفت و نمی توانستی جلوی خنده ی شیرینت را بگیری .و وقتی می فهمیدم دلت نرم شده خیلی ماهرانه و دخترانه تغییر موضع می دادم و حالا تو بودی که باید ناز می کشیدی.و چه قدر متفاوت!هیچ پسری گنجینه ی واژگان تو را برای قربان صدقه رفتن نداشت.هیچ چیزت کلیشه ای نبود.همین حرف زدنت بود که دلم را برد.اولین بار در آن سخنرانی...یادت که هست...چه قدر پرشور حرف می زدی.و من حظ می کردم و نگاهت می کردم.یک وقت فکر نکنی از همان نگاه اول عاشقت شدم ها!نه خیر اصلا هم این طور نبود!ولی خوب این را دیگر نمی توانم انکار کنم که بالاخره عاشقت شدم.بعد از 7ماه.همیشه عدد 7 را دوست داشتم اما از وقتی تو عاشقم کردی این عدد برایم مقدس شد.و تو هر وقت می خواستی اذیتم کنی ترشی 7 بیجار می خریدی که من اصلا دوست نداشتم.!اما حالا که دلتنگتم مدام ترشی 7بیجار می خورم!شاید برای همین است که این روزها گیج می زنم.ولی نه به خاطر ترشی نیست.به خاطر توست.نیستی و نمی دانی نبودنت چه طور نابودم می کند.می دانم زود بر می گردی اما هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز زندگیم این طور به حضور کسی پیوند بخورد. مامان همیشه می گفت هیچ وقت به هیچ کس آن قدر وابسته نشو که از نبودنش اذیت شوی؛چه دختر چه پسر.البته منظورش پسر بود ها!دختر را برای خالی نبودن عریضه و تابلو نبودن می گفت!اما من هیچ وقت به هیچ پسری دل نبسته بودم.برای همین از حرف مامان خنده ام می گرفت.حالا می فهمم چه می گفت.تو...توی لعنتی بدجور حواسم را پرت خودت کرده ای.از خدا خواسته بودم که بهترین را نصیبم کند اما نمی دانستم چه عوارضی دارد!از خدا شاهزاده نخواستم.شاهزاده بودن ارزشی ندارد.پاک زاده خواستم و خدا تو را عطایم کرد.پاکی قلب و روحت بزرگترین سرمایه ی زندگی من است. بیا بهترین من .بیا که بدجور نبودنت بیمارم کرده.بیا که یک سوال دارم.سوالی که زن ها همیشه می پرسند هر چند جواب را می دانند اما دوباره و صد باره شنیدن آن مطمئنشان می کند.من برای اطمینان نمی پرسم.از تو مطمئنم .اما جوابت را ،لحن شیرینت را،صداقت و لرزشی که هنوز وقت گفتنش در صدایت هست دوست می دارم.می پرستم.هنوز مثل همان اولین بار ادایش می کنی.بیا و جوابم را بده... دوستم داری ساعت 1بامداد 26 شهریور باران 


| Design By : Night Skin |


