گشت ارشاد!
قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.
سلام بابایی.ساعت ۲ امشب ۱سال کامل می شه.دقیقا یک سال پیش همین موقع بود که داشتم با معصومه از کانون بر می گشتم و بغض گلومو گرفته بود.از همین لحظه شروع شد بدترین و سخت ترین شب عمرم....شب چهارشنبه،13 دی 1385... بابای نمی دونی تو این یه سال چیا کشیدم...چه قدر بغض کردم...چه قدر پنهونی گریه کردم...بابایی فردا باز می ریم لنگرود...باز همون راهی رو که یک سال پیش بدرقه ات کردیم...باز همون صف طولانیه ماشینایی که توشون همه گریه می کردن...بازم سوار GLI عنابی رنگی می شم که دیگه تو نمی رونیش...فقط اینبار دیگه تو نیستی...دیگه آمبولانسی نیست که بدن نحیفتو حمل کنه...نمی دونم فردا بارون میاد یا نه...تو تمام مراسمات هوا خیلی عجیب خوب شده بود...فردا اون راهی رو که فاطمه جون همش تو وبلاگش توصیف میکنه میریم.بابا این راه یه زمونی برای من بهترین راه دنیا بود.با همون زیبایی وبلاگ فاطمه...ولی الان دیگه ....بابا بدون تو هیچ چیز مثل سابق نیست.نمی دونی صبحای جمعه ای که آزمون دارم چه حالی می شم وقتی ساعت ۸ صبح وارد کوچه ی روبروی پارک شهر می شم.صف دراز ماشینایی که دختراشونو برا آزمون آوردن...و من بند کیفمو محکم فشار می دم که بغضم سر باز نکنه....دستام یخ کردن ولی تو دلم آتشیه....یاد وقتایی می افتم که تو بارون میومدی کانون زبان دنبال منو معصومه...حالا نیستی ببینی دخترت....بابایی... بابا جون یه ساله بوست نکردم!باورت می شه؟می تونستی تصور کنی من حتی یه روز نبوسمت...بوسه هام شده فاتحه.بابا دلم برات تنگ شده...به خدا خیلی سخته... بابا الان تو خونه پره مهمونه...مامان صبح زنگ زده بود به کتی که بیاد کمک یهو بغضش گرفت و چه تلخ خندید....بابا یادته امید اصلا سر من غیرتی نمی شد و من اعصابم از این ماستیش به هم می خورد؟حالا احساس مسولیت می کنه...می خواد جای خالیتو کمتر حس کنم.ولی مگه می شه؟ بابا جون الان کافی نتم.نمی تونم برم خونه.اون همه آدم...همونایی که یک سال پش بودنم هم اومدن...همش اون صحنه ها برام تداعی می شه...بابا جون باید برم.می خواستم یه پست طولانی تر برات بدم.نمی دونم شاید همین روزا این کار رو کردم.شایدم نه... فقط دوستت دارم....................... اللهم صل علی محمد و آل محمد(واسه باباییم) ..................... شاد باشید و جاری بدرود
| Design By : Night Skin |


