تبليغاتX
گشت ارشاد!


گشت ارشاد!

قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.

و پدر رفت...

و من ماندم...

و من شکستم...

و من نابود شدم...

و پدر رفت...

و سنگ صبور، تنها شد...

تنها شد...

تنها...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:16 توسط آرزو| |

امروز چه قدر دلم گرفته بود.تو سالن مدرسه راه میرفتم،هر کی رد می شد یه تنه می زد،یه متلک می انداخت و منم زورکی لبخند میزدم وای که چه قدر سخته دلت پر از غم و غصه باشه اما مجبور باشی بخندی.گاهی برای اینکه دیگران نفهمن تو دلت چه خبره ،یه بار واسه اینکه از احساساتت سو استفاده نکنن و گاهی واسه اینکه دوست نداری دیگران از غمت غمگین بشن .کاری که من الان مدتهاست دارم انجام میدم"خنده های زورکی،اشکای یواشکی"همه اش تظاهر به شاد و بی غم بودن،همه اش تظاهر به سبکسری و شیطنتای دخترونه،همه اش تظاهر.... اما برای چی؟که بگن فلانی دختر باحالیه؟بی غمه؟خوشبخته؟ نه...به خدا نه.فقط نمی خوام دیگران به خاطر من حتی لحظه ای از شادی دور بشن.خودم به درد همه گوش می دم و برای همه خیلی بیش تر از اونی که باید،دل سوزی و نگرانی به خرج می دم اما... هیچ کس نیست که واقعاً ِ واقعاً منو بشناسه و غمم رو بفهمه.غم من مثل غمای هم سن و سالام نیست.شاید یه بخشیش باشه.ولی قسمت اعظمش مربوط می شه به چیزایی که نمی تونم بگم. اگه هم باشن کسایی که یه مدت به همه ی حرفام گوش بدنو کمکم کنن،وقتی می بینن خبری نیستو من نظر خاصی نسبت بهشون ندارم و نمی تونن به چیزایی که می خوان برسن،خیلی زود جا می زنن.یا کم کم وجودشون کمرنگ می شه یا ناگهانی غیبشون میزنه.البته این آدما شاید یکی دو نفر بیشتر نبودنو شاید هنوزم کنارم هستن اما می دونم خیلی زود می رن.و واسه همین نمی خوام بهشون عادت کنم. شاید اینا رو بارها گفته باشم.ولی اینبار هدفم یه چیز دیگه اس .می خوام بگم منم آدمم،احساس دارم،با همه ی نیازهای طبیعی یه آدم،یه نوجوون ،یه "دختر". آره منم دلم می خواد کسی رو داشته باشم تا براش درد دل کنم ،تا برام درد دل کنه.تا وقتی گریه می کنم اشکامو پاک کنه،تا وقتی همه عالم و آدم دست به یکی کردن که منو زمین بزنن ،اون با دستای گرمش بلندم کنه و یه تنه جلو همه شون واسته. منم کسی رو می خوام که وقتی سر رو سینه اش می زارم،گرمای وجودش و طپش قلب مهربونش آرومم کنه و همه ی غما رو از دلم بیرون کنه.کسی که به امید دیدن لبخند رضایتش،تلاش کنم تا چیزی رو که می خواد بدست بیارم.کسی که به امید خوشبخت کردنش زندگی کنم و کسی که وقتی سرشو می زاره رو شونه هام حس کنه هیچ غمی تو دنیا ارزش خراب کردن لحظه های با هم بودن رو نداره و همه ی غماشو کوچیکو بی ارزش ببینه.کسی که فقط و فقط پیش خودم درد دل کنه.کسی که وجودم براش زندگی باشه و نبودنم ،نیستی،همون طور که اون برای من.کسی که اگه منو بدست نیاره،انگار زندگی دیگه براش ارزشی نداره ،کسی که وقتی زیر آسمون همیشه بارونی شهرم باهاش قدم می زنم،از سرما واهمه نداشته باشم چرا که گرمای وجودش و عشقش ،می سوزونتم.کسی که آغوشش مامنم باشه و هر ترسی رو تو دلم نابود کنه.کسی که اهدافم رو رویا ندونه بلکه واقعیتی قابل دسترس بدونه که در کنار هم بهشون نائل می شیم. من... یه دختر احساساتیم.عاشق طبیعت،اونم طبیعت گیلان.ولی هر بار که می رم تو دل این طبیعت،جایی که باید احساس آرامش کنم،مدام حس می کنم جای یکی کنارم خالیه.یکی که دست تو دستش ،لابه لای درختا راه بریم؛اون برام از رویاهاش بگه و من گوش کنم.من براش از احساساتم بگم و اون گوش کنه. آخ که چه قدر دلم یه همچین آدمی رو می خواد.کسی که واقعا دوستم داشته باشه و منو برای همه ی عمرش بخواد نه برای چند روز و چند ماه. و همین کارمو سخت کرده.چون می دونم این خواسته تو سن من معقول نیست و برای رسیدن بهش باید صبر کنم.صبر،صبر... و چه سخته این صبر. وچه شیرینه این رنج.رنجی که وقتی کسی بهت می گه دوست دارم و تو رو می خواد،تو با همه ی نیازت به یه همدم،بهش نه بگی چرا که اعتقاد داری وجودت متعلق به یکی دیگه اس.کسی که نمی دونی کی میاد.اما برای رسیدن بهش صبر می کنی و این رنجو تحمل. 1000 بار خدا رو شکر می کنم که تشنه ی محبت نیستم تا اونو تو خیابونا گدایی کنم.از این بابت سیرابم و شاید همین کمکم می کنه راحت تر با موضوع کنار بیام. ولی خوب مثل هر کس دیگه ای جای خالیه یه همدم و همراز رو تو زندگیم حس می کنم. می دونم حالا حالا ها باید این جا رو تو دلم خالی نگه دارم تا کسی که لیاقتشو داره بیاد و اونو پر کنه.اما این تلاش برای حفظ غرور و شخصیت ،و پاک نگه داشتن عشق و اعتقادت،دقیقا همون امتحانیه که باید خوب از پسش بر بیای وگرنه اگه نمره ی بدی بگیری زندگیت نابوده.اگه زندگی ایده آل یا نه حد اقل زندگی سالم و با عشق رو می خوای باید خیلی چیزا رو تحمل کنی.می دونی که هیچ چیز خوبی ارزون بدست نمیاد.برای رسیدن به عشقت باید بهای گزافی رو بپردازی که شاید همین احساس تنهایی یه قسمتی از اونه. من به عنوان یه دختر 16 ساله شاید دیدم نسبت به زندگی خیلی واقع گرایانه تر از یه پسر 20 ساله باشه.(ادعای همه چیز دونی ندارم).کم نیستن دوستام که تو همین دو سه ساله ازدواج کردن.و این یعنی تا حدی از زندگی واقعی اطلاعاتی داشتن(البته من با ازدواج تو این سن کاملا مخالفم).اما چه طوره که وقتی ما می شنویم یه دختر 15-16 ساله ازدواج کرده فقط براش دل می سوزونیم که زود خودشو گرفتار کرد.اما وقتی یه پسر 19-20 ساله ازدواج می کنه همه تعجب می کنن و می گن طرف خیلی بچه بود حالا داشته باشین یه پسر 16 ساله بخواد ازدواج کنه!!!!!!!!!!حتی فکرشم خنده داره.می دونین چرا؟چون پسرا تو این سنین افکارشون درست شکل نگرفته و یه تصور احساساتی و فانتزی از دختر ایده آلشون دارن در حالی که زندگی واقعی خیلی فرق می کنه. با همه ی این اوصاف و علیرغم اینکه شاید ایده آلای من با یه دختر دم بخت 20-21 ساله تا حدی هم سو باشه،ولی من باز خودمو بچه می دونم و سعی می کنم از درگیر شدن تو این قبیل قضایا اجتناب کنم.اونوقت نمی دونم چه اصراریه این پسرا هی میان می گن؛آره ما می دونیم چه کسی رو می خوایم و خصوصیات طرف برامون مشخصه . اِِنقده حرصم میگیره وقتی یکی میاد مثلا می گه تو دختر ایده آلمی !بعد که می پرسی چرا، 4 تا ویژگی کوچیک و جزیی رو که تو 100تا دختر دیگه ی دور و برشم هست برات نام می بره و می گه تو اینا رو داری!آی دلم می خواد بگیرم خفه شون کنم که. سوای این قبیل آدما، خوب کسایی هم هستن که وقتی نگاه می کنی می بینی کم عاقلانه حرف نمی زنن.اما خوب ... هیچ کدومشون اونی که من می خوام نیستن.یعنی هنوز ویژگی های شخصیتیشون اون قدر شفاف نیست که بتونم درست تشخیص بدم.یعنی شاید از یه جهاتی شبیه اونی باشن که من می خوام اما... از یه جنبه هایی هم کاملا باهاش تفاوت دارن.اگه هم روزی کسی پیدا می شد که دقیقا مثل"عزیز من" بود،باز عجله نمی کردم.چون: ((هنوز زوده))... و این جمله که شاید مثل یه ذکر شده برام،همش به یادم میاره که حواسم باشه و نذارم احساساتم رو عقل و منطقم تاثیر بزاره... . به هر حال من منتظرم. و این انتظار سختو با همه ی مشکلاتش به جون می خرم تا آخرش به اونی که می خوام برسم.اونی که همه ی وجودش متعلق به منه و همه ی زندگیم برای اون. خدایا تنهام نذار... پی نوشت ها: پ.ن.1-اگه تازه از خواننده های وبلاگم شدین و می خواین نظرمو راجع به عشق بدونین می تونین پست "عشق از نگاه یه دختر 16 ساله"تو آرشیو شهریور ماه وبلاگم رو بخونین. پ.ن.2-خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پستو بنویسم یا نه.آخه خیلی از دوستای نه چندان صمیمی ام وبلاگم رو می خونن در حالی که چیز زیادی از من نمی دونن.اونوقت یه جوراییه اگه بیان این جنبه از افکارمو بخونن و ببینن پشت شلوغ بازیا و خنده هام چی پنهونه.اما خوب بزارین حد اقل اینجا تو " سنگ صبور تنها" دیگه برای دل خودم بنویسم و برای یک بار هم که شده بی خیال حرف دیگران شم. پ.ن.3-آخرش من این بچه های اردشیری رو منحرف می کنم!آخه یه چند بار که رد می شدم دیدم بچه ها دارن وبلاگمو می ونن(البته منظورم کساییه که نمی دونن این وبلاگ مال منه)بعد همه هم این پستای عشقولیمو می خونن.یعنی همون پست "عشق از نگاه یه دختر 16 ساله" و این پست " دوتا متن خوشگل":D بعد تازه اینقدر باحاله می رم کنارشون وا میستم می گم چیه؟اونا می گن مثلا مال یه دختره است رشتیه.بعد من می گم اِ؟ جداً؟خوب چی نوشته؟چه طوریه؟ باحاله؟ بعد اونا هی شفاهاً کامنت می دن بدون اینکه بدونن بلاگ مال خودمه:D وای که این جماعت چه باحال اُس می شن.منم تو خماری می زارمشون.نمی گم مال منه.ولی تصور کنین اون صحنه ای رو که بهشون بگم من همون آرزو اَم !!!!!یعنی آخر صحنه استا. خوب دیگه شاد باشید و جاری.پپسی نخورید ،دوغ برا آرامش از همه چیز بهتره امتحانای خوبی داشته باشن. بدرووووووووووود
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:29 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin