گشت ارشاد!
قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.
این دو تا پستی که امروز می خوام براتون بزارم مربوط می شه به یه هفت-هشت-ده ماه پیشکه هنوز وبلاگ شخصی نداشتمو یه روزی که داشتم وبلاگ واقعا زیبای یکی از پسرای همشهریم رو می خوندم،خوردم به این دو تا پست که پشت سر هم اومده بودنو من که تا اون موقع خیلی تو جو رومانتیک وبلاگه رفته بودم،وقتی اینا رو دیدم تحت تاثیر قرار گرفتمو و تصمیم گرفتم هر موقع که وبلاگ زدم همون اول اینو بزارم توش که خوب به دلایل مختلفی نشد.حالا اما بعد مدتها دوباره انا رو دیدم و دیگه تصمیم گرفتم بزارمشون. البته شاید یه کم تکراری باشن.من که خودم اینا رو تو جند تا وبلاگ دیگه هم دیدم.اما اگه نخوندینشون حتما یه نگاه بندازین. پی نوشت:امیدوارم هیچ گونه سوء برداشتی از این مطالب نشه.من اینا رو فقط به خاطر دل خودم گذاشتم چون ازشون خوشم می اومد واینکه شاید برای بعضیا بدرد بخوره.همین. چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد، زل بزني و ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* زير آوار غرورش ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* چه قدر سخته وقتي بخندي ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* گل من باغچه نومبارک... ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد . *~**~****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ~****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ****~~~~****~~~~****~~~~********~~~~****~~~~ سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه!! پس مراقب باشین دیر نشه!! نگیییییییییییییییییییییییییییین تفلتت مفار َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ ک عزیز دلم نگین جونم سلام فردا 3 آبانه.روزی که 17 سال پیش خدا یکی از بزرگترین عذاباشو نازل کرد . آره روز تولد تو. نگین ما دو تا الان(حالا مثلا این الان یعنی 3 آبان 85)دقیقا یک سال و سه روزه که با هم آشنا شدیم.ولی یه نمه فکر کن... اَاَاَاَاَاَاَ چه قدر اتفاق تو این مدت واسه مون افتاد.به گمونم سر منشا همه شونم اون سد سیوند لعنتی بود.وای که این کلمه من رو یاد چه چیزها که نمی اندازه.سر قضیه ی این سد به کجاها که نرسیدیم و با چه کسایی که آشنا نشدیم.ولی نگین ،دلم می خواد تو این شب،از یه چند نفری تشکر کنم. به خاطر کمکی که به تو کردن.حالا قبل و بعدش چه کارایی کردن زیاد مهم نیست.فقط می خوام بهشون بگم خیلی ازتون ممنونم که به دوستم کمک کردین. آقا نوید،آقا مصطفی،آقا عارف،آقا مهران و خیلی دیگه از بچه های کوشیار،تیز هوشان که به دوستم در مقابل مسخره بازیهای یه سری ((بچه)) کمک کردین و تنهاش نذاشتین،از همه تون ممنونم. نگین جونم دوست تدارم که بعضی جاها فقط تو منو می فهمی و بعضی وقتا هم فقط تویی که هیچی از حرفامو نمی فهمی(که این مورد دوم بیشتره!) .شاید تنها تو باشی که بعضی جاها و تو بعضی مقوله ها(من جمله علاقه به سیاست) من رو مسخره نمی کنی و نمی گی بشین زندگیتو بکن.تنت می خاره ها. نگینم............. دیگه بقیه اش خصوصیه.الانم سارا جون دختر عموم اینجاست (و سلام می رسونه) و من منتظر فرصتم تا به نت شبیخون بزنم و تا مامان اینا متوجه نشدن،سریع یه چک آف کنم و بلاگم رو آپ کنم و بعدم خیلی مظلوم انگار که اتفاقی نیافتاده و اصلا من یه ماهه تو نت نرفتم،بیشینم با سارا در مورد عروسی دختر عمه ام (که ان شا الله یه چند وقت دیگه اس) ببحثیم و یه نمه بحرفیم بعد لالا. فعلا شاد باشید و جاری پپسی نخورید،دوغ واسه آرامش از همه چیز بهتره بدرود پ.ن :یعنی بد بخت تر از من تو این دنیا وجود نداره ها.فکر کن با کلی بد بختی اینا رو تایپیدم.با کلی عذابم اون شبیه خونه رو زدم.بعد از 10 دقیقه کارتم تموم شد.الانم هم آی دیم بازه،هم نیاپیدم،هم سارا جونم خوابیده،هم اینکه فردا و پس فردا خونه نیستسم و من باید عید فطرو تولد نگین رو 60 روز بعد تبریک بگم.وای که اعصابم داره می ترکه.تازه کلی کارت شبانه داشتم که مامان همه رو کشف و ضبط کرد.الانم که با کارت صدف وصل شده بودم و خلاصه اونم که قربونش برم چه قدر اعتبار داشت.آخه خدااااااااااااااااااا من چه قدر بد شانسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لا مصب ساعت 10:56 دقیقه هم نمی تونم به کسی بزنگم کارت بگیرم.فکر کن یه 5 ساعته از این کارت شکوه جایزه بردم،اونم که پسره برگشت گفت بعد از تعطیلات برات شارژ می کنم.یعنی از هر طرف داره می باره ها.دارم می ترکم .خداااااااااااااااااااااااا نمی شه یه عیدی بدی الان من بخوابم بعد تو خواب تو بهم یه پس و یوزر بدی ،بعد بیدار شم کارامو بکنم ؟1000 رکعت نماز نذر می کنم نگین بخونه.جان من ؛یه 20 دقیقه هم کارمو راه میاندازه ها. پس من برم لالا که خواب نما بشم(فقط مرگ نگین از این کابوس مابوسا نیاد سراغما) قربونت برم خدا جون.پیش این ملت همیشه در صحنه حاضرضایعم نکنی ها. ... می گم منم خوابم میاد الکی دارم از خدا مایه می زارم.اصلا بی خیال.چه خواب نما بشم چه نشم می گم:خدا جون همه رقمه مخلصیم. (همچینی حس می کنم یه نمه داش مشتی شد .نه که فکر کنین اینجا لات بازاره ها.ولی دیگه تکمیلش کنم:اوس کریم تخریبتیم.)(اَه من این قدر از این کلمه ی اوس کریم بدم میاد که اوس کریم می دونه!)(چه پرانتز بازاری شد ایجا)(چه قدر دارم چرت و پرت می گم)(دو خط پست دادم 60 خط پی نوشت)(همین جوری الکی پرانتز)(اینم واسه همه اون بی وفاهایی که ما رو یادشون رفته)(اینم واسه هیچ کس جون که بلاگشو عوض کرده)( )( )( )( )( )( )( )( )( پرانتز باز.......می نویسم پرنده...و پرانتز را باز می گزارم.... بگزار پرنده آزاد باشد......... نگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن،محبووووووووووب،فاطمــــــــــــــــــــــــــــــه،ریحانـــــــــــــــــــــــــــه (و غیرــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!) به دادم برسین که بازم اتمسفر مره بیگیفته........ الان که دارم آپ می کنم تو کافی نتم .می گم من خیلی منتظر یه فرصت بودم تا یه چیزایی رو راجع به اون اتفاقی که برای نگین افتاد به یه کحسایی بگم.ولی الان خیلی دیره باید برم.گفتم فعلا اینا رو داشته باشین تا هر وقت که تونستم بقیه ی قضایا رو هم خدمتتون بگم. آخه به قول معروف کاچی بهتر از هیچی. به نام خدای مهربونم که همیشه به یاد بنده هاشه مریم جونم،سلام نمی دونم این نوشته ها رو می خونی یا نه.ولی دلم می خواد باهات حرف بزنم.با تویی که می دونم حالت خیلی خرابه.به خاطر اون نامرد.نه،...به خاطر همه ی نامردایی که از روی ترس یا به خاطر منافعشون داشتن تو رو،کوچولوی شیطون منو،بد بخت می کردن. مریم جونم یه هفته پیش بود زنگ زدی گفتی آرزو دارم عروسی می کنم.نخواستم سرزنشت کنم چون فکر می کردم حالا که همه چیز تموم شده سرزنشای من جز اینکه بد بینت کنه نسبت به زندگی،فایده ای نداره.بهت تبریک گفتم ولی نمی دونی چه قدر ناراحت شدم که داری از چاله در میای و می افتی تو چاه.از یه زندگی که غیر قابل تحمل می خوندیش خلاص می شی و گرفتار یه زندگی سخت تر می شی.ته دلم یه جوری بود.نه فقط به خاطر اینکه خیلی زود داری ازدواج می کنی،راستش یه جورایی مطمئن بودم این پسر نمی تونه خوشبختت کنه.می خواستم برم در باره اش تحقیق کنم.نگین و محبوبه می گفتن)): آخه به تو چه؟لابد خوب شناختتش که جواب مثبت داده دیگه...تو از کجا می دونی؟شاید بتونه خوشبختش کنه...... .)) و من نمی تونستم براشون بگم حسی که نسبت به دوست 5-6 ساله ام دارم اشتباه نیست. قرار بود عید فطر تو جشن عقدت باشم ولی الان که عیده دارم اینا رو می نویسم.الهی قربونت برم.دیروز چه حالی داشتی،همون اول که بهت گفتم سلام عروس خانوم وتو به جای خنده های شیرین و پر شر و شور همیشگیت که دل آدمو می بره سکوت کردی، فهمیدم همه چیز خراب شده.جون به سر شدم تالب وا کنی و بگی :آرزو همه چیزو به هم زدم......خودم.........خودم همه چیزو خراب کردم.......آرزو، پسره مشکل روانی داشت.همسایه هاشون از ترس هیچی نگفته بودن.همه می گفتن خوبه.آرزو ،قبلا دو تا نامزد داشت که....... . یادم نمی ره اون بغضتو وقتی می گفتی آخه چرا من؟چرا چنین کسی سراغ من اومد؟مگه من........... . ولی مریمم،با اتفاقی که برای تو افتاد یه بار دیگه به معجزه ی شبای احیا،به اینکه خدای مهربونم همیشه به یاد بنده هاشه و هیچ وقت اونا رو تنها نمی زاره،ایمان آوردم.مریم جونم تو عقدتو به حرمت این شبا،دو هفته،فقط دو هفته انداختی عقب و خدا هم،کسی که بارها در کنار هم معجزه هاشو دیدیم،تو همین دو هفته چهره ی واقعی کسی رو که قرار بود یه عمر کنارت باشه و به قول خودش((خوشبختت کنه))،بهت نشون داد. دلم لرزید اون لحظه ای که با بغض سنگینت گفتی:آرزو اگه من فبل این شبا عقد می کردم،.....الان......سیاه بخت شده بودم......... . اوه عزیزکم،خدا دوستت داره.خیلی دوستت داره.گفتی :(( می دونم این اتفاق،این نعمت به خاطر دعای شما(دوستای دوران راهنماییت)بود.می دونم که همیشه دعای شما پشت سرمه.)) ولی می خوام بهت بگم،خدایی که همه ی اون سه سال سخت رو کمکمون کرد،یه بار دیگه با این کارش،خواست ما رو یاد اون روزا بندازه،ما 6 نفری که سه سال تموم کنار هم بودیمو به چیزایی رسیدیم که شاید اگه فقط یکیمون تو این گروه نبود،هرگز بهشون نمی رسیدیم.آره راستش همه ی اون چیزا داشت یادم می رفت.منم مثل تو دلم تنگ شده واسه اون دوستی های پاک و بی مانندمون.واسه همه ی اون دغدغه های بزرگونه مون.حتی واسه همه ی اون افراط ها و تفریط هایی که دچارش می شدیم. گل من،می خوام بدونی هر جا که باشی،هر جور که باشی،همیشه همون آرزوت می مونم،همیشه به یادتم و دیگه نمیزارم هیچ نامردی این جوری با زندگیت بازی کنه. دو ساله که ندیدمت،دوسال که هر وقت اسم فومن می اومد یاد تو می افتادم و آرزو می کردم بر گردی رشت.ولی نمی دونستم بر گشتنت این جوری می شه.اما دیگه تنهات نمی زارم.این همه سختی و بد بختی حقت نبود.به خدا نبود. تو باید شاد باشی،بخندی؛خوش بگذرونی.مثل اون قدیما.یادته؟چرا تویی که آینه از دستت نمی افتاد ،باید یه هفته خودتو تو آینه ندیده باشی؟ نه عزیزم،دیگه نمی زارم.من کنارتم.مطمئن باش .هم من،هم زهرا و میخک و ریحانه و فاطمه.هنوزم همون قدر دوستت داریم.فقط خواهش می کنم دیگه این اشتباهتو تکرار نکن.لیاقتت خیلی بالاتر از این حرفاست.یه کم صبر کن تا کسی که واقعا شایستگی و لیاقت تو رو داره ،در خونه تونو بزنه. دوستت دارم عزیزم. دوستت دارم... . * عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت * * صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت * *عید همه تون مبارک*
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري...
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
(این دو تیکه اش که دیگه محشره:)
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس می کنه اما مجبور باشي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگی:
در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :
جان من كوره است و با آتش خوش است
كوره راه اين يبس كه خانه آتش است
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه عاشق چنين اولي تر است
اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت
عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
منبعد با حريفان دور مدام دارم
در گوشه خرابات با زخمه چغانه
مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:
همچو پروانه شرر را نور ديد
احمقانه در فتاد از جان بريد
ليك شمع عشق آن شمع نيست
روشن اندر روشن اندر روشني است
او به عكس شمعهاي آتشي است
مي نمايد آتش و جمله خوشي است
جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
بقیه در ادامه مطلب==>
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


