تبليغاتX
گشت ارشاد!


گشت ارشاد!

قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.

بعضی وقتا آدم تو موقعیتی قرار می گیره که باید انتخاب کنه.یه بار به من گفتن فلان موقع،اولین آرزویی که بکنی بر آورده می شه.من روزها به این قضیه فکر کردم.کلی آرزو داشتم.می خواستم همه ی مردم دنیا سالم و سعادتمند باشن.همه خوشبخت شن.فقر،جنگ بی عدالتی وجود نداشته باشه.فکر و بینش مردم باز شه و خلاصه یه دنیا آرزو داشتم(ناسلامتی اسمم آرزو اِ ها).به این نتیجه رسیدم که باید چیزی رو بخوام که همه ی اینا رو یه جا بهم بده و کلی فکر کردم که چی بخوام.اما وقتی نوبت من شد فقط یه جمله گفتم.چون فهمیده بودم چی بخوام که همه ی دعاهامو یه جا مستجاب کنه.پس گفتم:خدایا ظهورشو نزدیک کن..... .

 

                                                میلادش مبارک.

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:16 توسط آرزو|

به نام معشوق عاشق.

ع ش ق. سه تا حرفی که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه کلمه ی جنجال بر انگیز می سازن.عشق  طوفانیه که توی زندگی هر آدمی اتفاق می افته.خوب درسته که همه ی ما عاشقیم:عشق به انسانیت،خانواده،طبیعت،خدا،علم،پول و... .هر کی عشق به یه چیزی داره ولی من الان می خوام از عشقی بنویسم  که همه ازش صحبت می کنن.خودتون می دونید:عشق بین یه دختر و پسر برای یه زندگی مشترک.گفته بودم عاشقی برای یه دختر 16 ساله زوده و گفته بودین نمی شه واسه عشق زمان تعیین کرد.قبول دارم ولی بخونین عشقو از نگاه من:

من به عشق واحد معتقدم .یعنی فکر می کنم این موهبتی رو که تو وجودم دارم،باید پاک بمونه و متعلق به یه نفر باشه.نه اینکه سر هر کوچه و خیابونی،تو هر id و خونه ای یه تیکه اش رو به ارث بذارم.می دونید چیه؟من بر عکس دخترای دیگه هیچ وقت تو رویاهام آرزوی یه پسر پولدار و خوش تیپ رو نکردم.نه.ایده آل من خیلی بالاتر از این حرفاست.من یه راه خیلی سختی برای زندگیم انتخاب کردم و کسی رو می خوام که بتونه همراهم باشه.کسی که مثل خودم ،به راهم و هدفم ایمان داشته باشه.هر وقت خسته شدم بهم امید بده.کسی که منو بخواد .به خاطر خودم.افکارم.اعتقاداتم.کسی که خیلی بزرگه.کسی که دغدغه هاش با دغدغه های پسرای دیگه فرق داشته باشه،همونطور که نگرانیهای من با دخترای دیگه.

من تا حالا کسی رو شبیه اون پسری که می خوام پیدا نکردم.ولی می دونم،مطمئنم که یه جایی هست .من با وسوسه هام می جنگم و عشقم رو پاک نگه می دارم چون قلبم بهم می گه یه جای دنیا ،یکی داره همین کار رو به خاطر من می کنه.نمی دونم کجاست. چه شکلی ،چه مذهبی ،چه زبونی یا چه نژادی داره؟حتی نمی دونم تو کدوم شهر و کشور می تونم چنین کسی رو پیدا کنم.ولی فکر نکنم تو رشت پیدا بشه.شاید از یه خانواده ی اشرافی انگلستان باشه،شاید از یه خانواده ی گرسنه ی اهل اتیوپی.شاید همسایه باشه،شاید حتی اسم ایران رو نشنیده باشه.ولی هست.وجود داره.حسش می کنم.می خوام خوشبختش کنم.و می دونم عشقی که تو قلبمه این قدرتو داره که بتونه هر کسی رو که این عشق بهش هدیه بشه  ،یکی از خوشبخت ترین آدمای  دنیا کنه.کسی که من می خوام خیلی بزرگه.باید خیلی لیاقت داشته باشه تا بتونه صاحب عشق من بشه.نه اصلا اینا رو از روی غرور و خود برتر بینی ،یا خوش بینی مفرط نمی گم.هر کس دیگه ای هم که بتونه عشقشو پاک نگه داره می تونه چنین کاری واسه محبوبش بکنه.من عاشق نشدم چون عشق رو خوب می شناسم و ارزششو می دونم.ودارم تلاش می کنم لیاقت کسی رو که لیاقتم رو داره پیدا کنم.می خوام وقتی بهش می گم دوستت دارم و تموم عشقم متعلق به توست،مطمئن باشه که تنها مردیه که اینو از زبونم می شنوه و این اطمینان بهش قدرت می ده.نیرویی می ده که بتونه پا به پای من تو راه سخت اما شیرین زندگیم قدم بر داره.می خوام برای دخترم اسطوره ی نجابت باشم و برای پسرم الگویی برای انتخاب همسر..و برای همسرم،تکیه گاهی باشم که حتی اگه همه ی دنیا باهاش سر جنگ داشته باشن،هیچ وقت به زمین نیفته.می خوام براش زندگی باشم.می خوام خونواده ام رو خوشبخت کنم..من کمتر چیزی رو با اطمینان 100% می گم.ولی این رو مطمئنم که معجزه ی عشقم می تونه تو تاریخ ثبت بشه و دیگران هم باید از این معجزه بهره ببرن.یعنی می خوام من و اون دوتایی به همه ی آدمای دنیا کمک کنیم و مشکلاتی که دیگران لاینحل می دونن،با نیروی عشقمون از سر راه آدما برداریم.اشعه ی این عشق باید همه ی دنیا رو در بر بگیره و همه بتونن ازش استفاده کنن.

ولی این عشق نمی تونه تو 16 سالگی اتفاق بیفته.من در نهایت احساسات،منطق رو هم در نظر دارم.من می خوام زندگی کنم نه عروسک بازی که مال بچه های 6،5 ساله اس.آهای دخترا، یادتونه بچه بودین همه جمع می شدین کنار هم ،اسباب بازی هاتونو می چیدین،یکی می شد مامان،یکی بابا،یکی خاله،یکی بچه.... .بعد مامانو خاله می نشستن (به تقلید از بزرگتراشون)از خواهر شوهراشون غیبت می کردن،بابا می اومد.بهش غذا می دادن.بچه می اومد براش اسباب بازی می خریدن.شب می شد.بازی تموم می شد و همه می رفتن خونه شون.یعنی حالا هم باید اون بازی ها رو فقط با این تفاوت که اسباب بازیامون واقعی ترن،تکرار کنیم؟

نه من حالم از این بازی ها بهم می خوره.شاید چون هیچ وقت مامانم مثل زنای دیگه نبود که بشینه به غیبت و چشم و هم چشمی .شاید چون از همون بچگی تحت تاثیر حرفای مادرم ،یه نگاه متفاوتی نسبت به زندگی پیدا کردم و فهمیدم که زندگی خیلی مهمتر از این تکرار مکرراته.

من تو رویاهام قصری وجود نداره.یه خونه ی کرایه ای ،اما پر از عشق،تو یه جایی که هیچ کس ما رو نشناسه.همیشه می بینم که همسرم هر روز یه هدیه بهم می ده.می دونید این هدیه ها چیه؟(به خاطر خوشحالی من)یه روز برای یه روستا بیمارستان می سازه.یه روز برای بچه های بی سرپرست یه جایی پیدا می کنه......می دونم می خندین به رویا هام.آره چون درکم نمی کنین.حقم دارین.رویاهای من که از جنس شما نیست.همونطور که عشقم نیست.دنیای شما برام محترمه،ولی نمی تونم توش زندگی کنم.ارضام نمی کنه.من به دنیا اومدم تا از این هدیه ای که بهم داده شده،هدیه ای که هیچ کس جون "اجبار"،ولی من "فرصت"می ناممش،از "زندگی"،طور دیگه ای استفاده کنم.مسخره ام کنن.بخندن.هیچ کدوم مهم نیست.من همیشه رو هدفم و تفکرم پایبند می مونم .گالیله برای اثبات حرفش،جونشو داد.حالا چرا من نتونم چند تا تمسخر رو تحمل کنم؟

هر چند گاهی فکر می کنم اگه اونی که منتظرشم،کنارم می بود،با هم بهتر می تونستیم تلاش کنیم و مبارزه.ولی بازم 16 سالگی خیلی زوده .می ترسم انتخابم احساسی باشه.اونوقت اگه مثلا من 10 تا ویژگی مد نظرم باشه و اون فقط دو تا از این 10 تا رو داشته باشه،من این طور توجیه می کنم که اون 8تای بقیه  رو به کمک من بدست میاره.ولی این طور نیست.باید کسی رو پیدا کنم که نه تنها بیشتر از اون 10 تا رو داره،بلکه کنار من چیزایی بدست بیاره که حتی فکرشم نمی کنم.من هم باید این طور باشم.پس حالا به جای اینکه تحت تاثیر احساسات زود گذر این سن قرار بگیرم و هوس رو با عشق اشتباه بگیرم،می رم که خودمو بسازم و لیاقت کسی رو که دنبالشم پیدا کنم.

زندگی سخت ولی شیرینی رو در انتظار دارم که باید پایه هاش محکم باشه تا در مقابل هیچ گرد بادی فرو نریزه و این پایه ها همون عشق من و اون پسر هستن که به سختی حفظش کردیم.ایمان دارم که معجزه ی این عشق می تونه نا ممکن ها رو ممکن کنه.همون طور که فرهائ بیستون رو کند.آره قصه ی عشق ما هم باید تو تاریخ ثبت شه.ولی همه اش بسته به اون انتخابه.می تونم غوغا کنم ولی چشام باید باز باشه که انتخاب اشتباهی نکنم.پس صبر می کنم و این موهبت الهی رو پاک نگه می دارم.چرا که خدا خودش گفته:

                  الطیبون للطیبات،والطیبات للطیبین.

از خدام کمک می خوام و می دونم که پاداش صبرم رو می گیرم......... .

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:14 توسط آرزو| |

 

به نام یکتای مهربان

الان مد شده که یکی تا دست به قلم می بره (یا روی کی بورد!)،بنویسه از ناجوانمردی و از دروغ ،از کینه و از ریا،از مردن عشق و از... .وقتی نوشته اش رو می خونی فکر می کنی این یکی دیگه واقعا عاشقه،صادقه ،معنی دوستی و وفا رو می فهمه.اما نه؛این طور نیست.اگه بری تو نخش،می بینی خود همین آقا یا خانوم(( با معرفت))تا حالا دل خیلی ها رو شکونده...به خیلی ها دروغ می گه...بی وفایی می کنه...از پشت خنجر می زنه،به دوستاشم رحم نمی کنه و...حتی به عشق، خیانت می کنه... .اونوقت تو که فکر می کردی یکی تو دنیا پیدا شده که هنوز احساسشو اسیر اداها و نمایش ها نکرده،وقتی این همه دورویی و دوگانگی رو می بینی ،یهو می شکنی... .نه.اینم مثل بقیه بود.حتی بد تر .اگه دیگران قدر محبت رو نمی دونن،لا اقل این قدر هم لاف نمی زنن.

حالا تو که دچار یه شوک کوچولو شدی،می ری تو وبلاگت،تو دفتر خاطراتت یا هرجایی که خونه ی دلنوشته هاته،از بی وفایی می نویسی ،از دروغ و... .

بعدش یکی میاد نوشته ی تو رو می خونه ،فکر می کنه تو با بقیه فرق داری.میاد باهات دوست می شه .بهت نزدیک می شه... و یه روز تو دلشو می شکونی...اون وقت اون میره تو وبلاگش از بی وفایی می نویسه،از دروغ و...  .

آره همینطوریه که همه ی ما ادعای انسانیت داریم ولی عشق و طراوت و انسانیت رو از دیگران انتظار می کشیم .اما هیچ وقت با خودتون فکر کردین که شما چه قدر از این انتظاری رو که دیگران ازتون دارند بر آورده کردین؟آیا واقعا صداقت دارین؟عاشقین یا نه؟

نمی دونم .ولی پیشنهاد می کنم همین الان فقط پنج دقیقه بهش فکر کنید .یا از همین امروز فقط برای یک هفته سعی کنید اون شخصیتی باشید که از دیگران انتظارش رو دارید... .سخته ولی اگه تونستید یک هفته این طوری باشید،پس چرا یه کم بیشتر به دوستاتون حال ندید؟

یا لااقل فقط برای یک هفته از بی وفایی دنیا ننویسید.فقط از اونایی بنویسید که دلشونو شکوندین .شاید اونا هنوز منتظرتون باشن.

 

من تو همه ی عمرم سعی کردم کسی رو از خودم نرنجونم.ولی سخته.خیلی دل های ظریف با یه تلنگرازهم می پاشن .اگه الان کسی داره این متنو می خونه که من بهش بد کردم یا حواسم نبوده و احساس قشنگشو لگد مال کردم،خواهش می کنم بیاد بهم بگه. یه فرصت دو باره بهم بده.به خدا اگه می دونستم دل کی رو رنجوندم،خیلی زودتر از اینها می رفتم سراغش .ولی افسوس که قلب خیلی ها (مثل خودم)این قدر آروم و بی صدا می شکنه که  حتی یه صدای کوچولو هم نمی شنوی .

هرچند می دونم شکستن دل آسونه و چسپوندنش... شایدخیلی طول بکشه.اما...اگه روزی دوستم داشتین ،به خاطر تقدّس همین احساستون یه فرصت کوچیک بهم بدین...شما که دل شکسته اید لا اقل دل من رو نشکونید... .

 

راستی... همه ی اوناییکه دلم رو شکوندین ...بیایید.بخشیدمتون...من اهل نفرین نیستم...شاید همون موقع همه تون رو بخشیده بودم ولی فرصت می خواستم که تیکه های شکسته ی دلمو جارو کنم تا یه وقت دستتونو زخمی نکنه.حالا بیاین .دلم پاکِ پاکه...یه دنیا جا داره برای درددلاتون ،برای محبت های پاکتون ...برای ...  .

 

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:17 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin