تبليغاتX
گشت ارشاد!


گشت ارشاد!

قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.

این روزا ،خیابون که میری همه یه شور و حال دیگه ای دارن.کتاب فروشا،لباس فروشا،طلافروشا و ...،همه سرشون شلوغه .آخه این روزا همه دارن واسه مادرشون هدیه می گیرن.

این روزا اگه یه دسته گل بگیری تو دستت و تو خیابون راه بری دیگه بهت صد تا متلک نمی اندازن.آخه این روزا همه دارن واسه مادرشون گل می خرن.

این روزا اگه تلویزیون رو روشن کنی،همه ی شبکه ها اون گوشه یه آرم ویژه گذاشتن.آخه این روزا همه دارن روز مادر رو تبریک می گن.

این روزا به هر کی زنگ می زنی،یا هر وقتon می شی همه می پرسن واسه مامانت چی خریدی؟ آخه همه می خوان بهترین هدیه رو به مادرشون بدن.

این روزا اگه تو چشمای مادرتون نگاه کنید پر از شادیه.آخه این روزا همه دارن ازشون تشکر می کنن.

این روزا...

ولی تو همین روزا من به چشمایی فکر می کنم که منتظر یه لبخند ، یه خسته نباشید یه نگاه مهربونن.چشمایی که از زور شب بیداری و کار زیاد تو کاسه ی چشمای صاحب مهربونشون  که نگران پسرشه که سه روزه خونه نیومده،که نگران شوهر معتادشه ،که نگران شهریه ی مدرسه ی دخترشه ،دودو می زنن اما...گله نمی کنن.

من این روزا به چشمایی فکر می کنم که زل می زنن به عروسکای روی دیوار و منتظرن تا یکیشون زنده بشه و بگه: ((مامانی روزت مبارک.))به چشمایی که دخیل بستن به امامزاده ی محله ی پایین تا یه روز حاجتشونو روا کنه و یه دختر خوشگل یایه پسر مامانی بهشون بده.چشمایی که لبریز از اشک می شه وقتی دختر همسایه پایینی با یه دسته گل می پره بغل مادرش و می گه ((دوستت دارم.)) 

من این روزا به چشمایی فکر می کنم که زل زدن به قاب عکس رو دیوار و دلشون لک زده واسه اینکه یه بار دیگه بپرن تو آغوش مهربون صاحب اون عکس و بگن : ((مامان دوستت دارم.روزت مبارک)). اما انگار از نوار مشکی دور اون قاب می ترسن.

من این روزا به چشمایی فکر می کنم که مدام به در نگاه می کنن تا پسر کوچولوشون یه بار دیگه با شیرین زبونی در رو باز کنه و بگه(( مامان جون دوست دالم .ببین بلات سی خلیدم.))اما یادشون می افته که اون پسر کوچولو الان خیلی وقته که خوابیده .یه خواب سنگین .خوابی که دیگه ازش بیدار نمی شه.

من این روزا به چشمایی فکر می کنم که بیشتر و دل تنگ تر از همیشه خیابونو نگاه می کنن و منتظرن تا یکی بیاد و بگه(( این بچه ی منه.))و اونا بتونن برای یک بار هم که شده لذت هدیه دادن به مادر رو تجربه کنن.اما امسالم مثل سالای دیگه باید دسته جمعی یه جمله ی تکراری رو برای  کسایی که ازشون نگهداری می کنن زمزمه کنن((خانم مربی روز زن بر شما مبارک.))

و...من این روزا به چشمایی فکر می کنم که گره خوردن به میله های آهنی و سرد حیاط ومنتظرن.منتظر گلای باغ زندگیشون. گلایی که همه ی عمرشونو به پای اونا ریختن و حالا به جای اینکه پیش اونا باشن،اینجا بین پیرزنا و پیر مردای دیگه نشستن و از بی وفایی دنیا می گن.چشمایی که هنوز منتظرن تابچه هاشون بیان و بگن ))مادر جون،روزت مبارک اومدیم ببریمت خونه.))

آره این روزا خیلی چشما غریبن.ای کاش تو اون اوج شادیامون،یه لحظه هم به این چشما و دلتنگیاشون فکر کنیم.خدای مهربونم ازت می خوام که همه ی زنای روی زمین یه زندگی آروم داشته باشن.

ازت می خوام که همه ی زنای روی زمین لذت مادر شدنو تجربه کنن.

ازت می خوام که مادر(و پدر)همه ی ما رو واسه مون نگه داری.سالم و سلامت.

ازت می خوام که هیچ بچه ای رو از پدر و مادرش نگیری.

ازت می خوام که سایه ی هیچ پدر و مادری از سر بچه هاشون کم نشه.

و...ازت می خوام هیچ بچه ای به پدر و مادرش بی وفایی نکنه.

آمین...

آمین...

آمین... .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 23:55 توسط آرزو| |

سلام.راستش گفته بودم تا یه هفته آپ نمی کنم.ولی خوب همیشه تو زندگی استثناهایی وجود داره.اینبارم یه استثنا پیش اومده.اونم یه استثنای قشنگ.آره:تولد زیبای بانوی سرزمین مهربانی، فاطمه الزهرا(س) ... .

 

((تو مقطوع النسلی ...پسری نداری...تلاشت بیهوده است فرزندان ما را ببین.اینان راه ما را ادامه خواهند داد.اما تو وارثی نداری که دینت را ترویج کند...  .))محمد هر روز این جملات را می شنید.کفار مکه او را به سخریه می گرفتند چون پسرانش مرده بودند و دیگر فرزند پسری نداشت تا راهش را ادامه دهد.((پروردگارا سرنوشتم چه خواهد شد؟مگر نه آنکه تو مرا برانگیختی تا اسلام را ترویج کنم؟اکنون که پسری ندارم،پس از مرگم چه خواهد شد؟چه کسی پرچم اسلام را برپا نگاه خواهد داشت؟چه کسی را یارای مقابله با این جماعت مشرک است؟...)) واین نجواهای محمد بود با خدای خود.

ومحمد به معراج رفت.بهشت شبی به این اندازه زیبا و نورانی به خود ندیده بود.محمد بربالهای حریر گون فرشتگان گام بر می داشت و به سوی جبرئیل می رفت.گویی این همه جلال و زیبایی تعبیه شده تا مژده ای بزرگ به محمد بدهند.اما چه بود آن نوید سراسر نور؟... .

و باز هم سیب.وباز هم زن.انگار سرنوشت انسان با این دو رقم خورده است.روزی زنی سیبی خورد و نسلش از بهشت رانده شد.زنی به اسم حوا  و سیبی که از سوی شیطان بود.و امروز ،بازهم سیب.ولی سیبی که جبرئیل از سوی خدا به محمد داد.سیبی که روح دخترکی از جنس نور را در وجود محمد و خدیجه به ودیعه نهاد.و دخترکی پا به عرصه ی  وجود گذاشت که نسلش را به بهشت باز گرداند.دخترکی به اسم فاطمه .

 

 

 

 

 

 

میلاد این نور برهمه ی عاشقانش مبارک.

و البته روز زن را به تمام دختران،همسران،و مادران عزیز ،علی الخصوص مادر مهربان و مادر بزرگ عزیزم تبرک می گم .

خداوندا هیچ خونه ای رو بی مادر نکن و همه شونو سالم نگه دار.

بگو آمین

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:28 توسط آرزو| |

 

 

امروز می خوام از یه حسی بنویسم که خودم بارها دچارش شدم . یه حس خیلی بد .البته چند روز پیش یکی از دوستای خوبم دچار این حس شده بود که باعث شد تا من یه چیزی در این رابطه بنویسم.البته طولانیه ولی عوضش یه هفته آپ نمی کنم تا وقت داشته باشید بخونید و نظرتونو حتما بگین.

بازم نیومده بود.دوباره مجبور بود منتظر بمونه .کلاس داشت دیر می شد و این دختره بازم مثل خیلی وقتای دیگه دیر کرده بود.الان که می اومد حتما به جای عذر خواهی می گفت))خوب به من چه ساعتمون عقبه .این تقصیر منه؟من طبق ساعت خودمون اومدم ! حالا یه کم منتظر موندی ها.اونوقت من ده دقیقه ده دقیه اینجا منتظر تو می مونم اشکال نداره ولی حالا که دو دقیقه دیر کردم این جوری قشقرق به پا کردیا.)) قشقرق؟اون فقط گفته بود(( محلا جان قرارمون ساعت سه بودا.الان باید یه کم سریع تر بریم که به کلاس برسیم)).این قشقرقه؟وقتایی که خودش دیر می کرد این دختر سرشو می برید.((وای چه قدر با ناز راه می ری.بیا دیگه مردم تو این گرما.هیچی نخوندم می خواستم تو کلاس یه نگاهی به کتاب بندازم .اصلا قرار ما ساعت چنده؟اگه نمی تونی ساعت سه بیای بگو که من اینقدر اینجا علاف نشم ... .))تا خود کلاس فقط غر می زد.ولی اون همیشه سکوت می کرد و لبخند می زد.همیشه وقتی تو حرفای کسی منطقی نمی دید ترجیح می داد به جای جواب سکوت کنه.یاد حرفای آلاله افتاد که می گفت)):رایحه تو چه جوری با این دختر دوستی؟واقعا اعصاب آهنی می خواد من که نمی تونم واقعا خیلی تحملت زیاده ... .))هر چند به نظرش محلا اونقدر هم که آلاله فکر می کرد دختر بدی نبود .ولی تو این دو سال خیلی نسبت یه روزای اولی که دیده بودتش تغییر کرده بود و اون دختری نبود که رایحه دوستش داشت و از بودن در کنارش احساس رضایت می کرد.محلا یه دختر خجالتی بود که تنهایی حتی تا کلاس هم نمی تونست بره. بعدش که با رایحه آشنا شده بود خیلی خوشحال بود که یکی هست که تا کلاس همراهیش کنه.بعدش چند تا کلاس دیگه هم با هم ثبت نام کردن محلا مدام اظهار خوشحالی می کرد که دوستی مثل رایحه داره که هم در خیلی موارد هم عقیده اند هم همراه خوبی برای کلاسای کنکور همند و ... .ولی کم کم تغییر کرد خیلی از عقایدش عوض شد .به فاصله ی چند روز از رفتن برادرش به سر بازی با یکی از پسرای محلشون دوست شد.اوه! این همون محلا بود که نطقای آتشینش در مورد نجابت و پاک نگهداشتن عشق باعث شده بود تا رایحه به خیلی از پیشنهادایی که بهش می شد جواب منفی بده؟ حالا که برادرش رفته بود انگار از یه زندان آزاد شده بود و همه ی عقده هاش رو خالی می کرد. کم کم بی احترامی هاش نسبت به رایحه بیشتر شده بود.هر موقع با هم تنها بودند خوب بود اما به محض اینکه یکی دیگه از دوستای محلا که رایحه هم باهاشون سلام علیک داشت همراهشون می شد،این دختر یهو از این رو به اون رو می شد دونفری مدام رایحه رو دست می انداختند مسخره اش می کردند و اسم این کارا رو می ذاشتند"شوخی دوستانه".اما جالب اینجا بود که تا رایحه می اومد یه شوخی ساده باهاشون بکنه یا حتی فقط جواب مسخره کردنشونو بده دو تایی علیه اش جبهه می گرفتند و عرض کمتر از یه ثانیه جدی می شدند انگار که اصلا نمی دونند "شوخی دوستانه"یعنی چی. در حالی که رایحه در تمام مدت دوستیشون به خاطر اون از خیلی چیزاش گذشته بود.تصمیم داشت پیش بهترین دبیرفیزیک شهر کلاس بره اما چون شهریه ی کلاس بسیار بالا بود و محلا استطاعت مالی پرداخت آنرا نداشت،برای اینکه او را تنها نگذارد راضی شده بود همراهش پیش یک دبیر معمولی کلاس برود.با اینکه براش سخت بود ولی خیلی از کار هاشو طوری تنظیم می کرد که مجبور نباشه بعد از کلاس جایی بره و محلا تنهایی به خونه بر گرده.اگه می خواست کارهایی که برای اون کرده بود رو بشماره ساعت ها وقت می گرفت و اصولا رایحه هم آدمی نبود که بخوادخوبی هایی که در حق دیگران می کنه به خاطر بسپاره.بلکه بر عکس خوبی های دیگران در حق خودش ،هر چه قدر هم که کوچک بودند، همیشه یادش می موند و سعی می کرد جبرانشون کنه.و به خاطر معدود خوبی هایی که از محلا دیده بود این همه در حقش محبت می کرد.

خوب .سر و کله اش پیدا شد.مثل همیشه با دوست پسرش بود و داشت غش غش می خندید بدون اینکه ذره ای هم از اینکه رایحه رو منتظر گذاشته بود شرمنده باشه.خدا حافظی کرد و اومد به طرف رایحه )):سلام خوبی؟ )) رایحه سلام کرد و نگاهی به ساعتش انداخت که ناگهان داد و بیداد محلا بلند شد :((وای ترو خدا الان مثل پیر زنا غر زدنو شروع نکن.حالا دو دقیقه منتظر موندی ها .چی شد لاغر شدی؟به قول خودت پیش میاد دیگه )). حوصله نداشت جواب بده. داشت به تلفنی که امروز صبح بهش شده بود فکر می کرد.چند وقت پیش یه دستگاهی اختراع کرده بود که تو ساختش همین محلا چند تا کمک کوچک کرده بود.رایحه هم با اینکه می تونست اون کمکای کوچیک رو چند تا راهنمایی بنامه،ولی بدون اینکه به محلا بگه اون رو به عنوان همکارش در زمینه ی ساخت دستگاه معرفی کرده بود.فکر می کرد وقتی کارش تو استان مقام بیاره و محلا بفهمه اسم اونم به عنوان مشاور مطرح شده خیلی خوشحال می شه.و همین طور هم شد.اما حالا بهش زنگ زده بودن و گفته بودن که از طرف یه کشور خارجی همایشی برگزار شده و اونم تو اون همایش دعوت داره.البته فقط از اون دعوت کرده بودن چون چند تا کار دیگه هم ارائه داده بود و به خاطر مجموع این کاراش ازش دعوت کرده بودن که تو اون همایش حاضر بشه.و گفته بودن می تونه یک نفر رو هم به عنوان همراه با خودش ببره.و خرج این مسافرت هم از سوی همون سازمان داده می شد.خوب خیلی ها دلشون می خواست با رایحه برن ولی اون بازم فکر می کرد اگه محلا کمکش نکرده بود هر گز این اتفاق نمی افتاد و تصمیم گرفته بود اونو همراه خودش ببره. حالا داشت فکر می کرد که آیا تصمیمش درسته یا نه... .دیگه به کلاس رسیده بودن.تصمیم گرفت بعد از کلاس قضیه رو به محلا بگه.

                                                 

***

_رایحه جان بیا بریم یه دور تو شهر بزنیم.من هنوز سوغاتیامو نخریدما.

_باشه بریم.کنفرانس امروز خیلی خسته ام کرد.فقط زیاد دور نشیما می دونی که من خیابونا اصلا تو ذهنم نمی مونه .اینجا فقط تویی که باید دقت کنی کجا می ریم .به امید من نباش که گم می شیم.

_باشه بابا نترس کوچولو هواتو دارم.پاشو دیر شد.

محلا با ذوق خیابونا رو بالا پایین می رفت و خرید می کرد.اما رایحه تو فکر بود.امروز بعد از اینکه کنفرانسشوداده بود، چند تا ازبچه های گروهای دیگه،که مال کشورای آلمان ،ژاپن ،نروژ و چند تا کشور دیگه بودند بهش پیشنهاد داده بودند وارد گروهی که به تازگی  تشکیل شده بود بشه و بعد از اینکه مسابقات تموم شد از طریق اینترنت با هم همکاری داشته باشند.مثل اینکه سطح کار در این گروه بالا بود و هر کسی نمی تونست عضوش بشه فقط کسایی که خودشون اختراعی انجام داده بودند می تونستند به عضویت در بیان و همراهاشون اگر در این زمینه تخصص داشتند باید چند تا امتحان سخت رو پشت سر می گذاشتند تا بتونن عضو بشن.خوب محلا هم اطلاعاتش در زمینه ی مورد نظر بالا بود اما نه تا اون حد که بتونه از عهده ی امتحانات بر بیاد.با این حال رایحه یه دوست اینترنتی بانفوذ تو اون شهر داشت که تو این چند روز خیلی کمکش کرده بود و اگه رایحه ازش می خواست می تونست کار محلا رو هم راه بندازه."داگلاس"پسر خیلی خوبی بود .چند وقت پیش تو یه کنفرانس سیاسی تو اینتر نت باهاش آشنا شده بود . و حالا سه روز بود که از نزدیک این پسر رو می دید.چند بار ازش دعوت کرده بود با هم به گردش کوتاهی بروند اما رایحه تنها به خاطر اینکه محلا تنها نمونه دعوتاشو رد کرده بود و فقط یه بار با هم شام خوردن که اونم محلا همراهشون بود.محلا هنوز از قضیه ی گروهی که تازه تشکیل شده بود خبر نداشت.گروه ،خیلی خیلی عالی بود و آینده ی کسانی که عضوش می شدند رو تضمین می کرد.رایحه لباشو باز کرد که این موضوع رو به محلا بگه که ناگهان محلا داد زد:oh my god"امیر" خودتی؟ پسری که محلا، امیر نامیده بود به طرفشون اومد و بعد از یه سلام احوالپرسی گرم با محلا ،به رایحه هم مودبانه سلام کرد.محلا با خنده گفت:((ایشون پسر همکار پدرم هستن .دوست دوران بچگیم.)) و بعدش با اشاره به رایحه گفت)):اینم دوستم رایحه اس.راستش ما با هم یه وسیله ای رو اختراع کردیم و  حالا هم ...))امیر با شعف گفت:اوه پس شما الان برای این مسابقاتی که اینجا بر قرار کردن اومدین؟چه جالب من همیشه می دونستم تو آخرش یه چیزی می شی راستی از ایران چه خبر... .))رایحه داشت به جمله ی محلا فکر می کرد:((ما با هم یه وسیله ای رو اختراع کردیم.))تا حالا نمی دونست که محلا تا این حد خودشو قاطی قضیه کرده و فکر می کنه تو ساخت اون دستگاه نقش مهمی داشته.حواسش به حرفای اون دوتا نبود .فقط متوجه شد که امیر ازشون جدا شد .

_((محلا،کجا رفت؟))

 _((اِ مگه نشنیدی؟بهم گفت میای شامو با هم بخوریم؟منم قبول کردم.آخه خیلی وقته هم دیگه رو ندیدیم.دلم براش تنگ شده .کلی حرف داریم برا هم بگیم.الانم رفت ماشینشو بیاره.گفت دوستت چی ؟ منم گفتم بچه که نیس بلده بره....))و قهقه سر داد.رایحه با ناباوری نگاهش کرد:((چی؟ محلا مگه تو نمی دونی من تو پیدا کردن خیابونا مشکل دارم؟من الان چه جوری برم؟اصلا نمی دونم کجای شهرم.تو...تو خودت گفتی بیا با هم بریم بیرون.خوب می تونستی بگی یه موقع دیگه بیاد دنبالت ...))محلا گفت:((اووووووووووووه بابا کوچولو نخورنت یه وقت.پس اینهمه کلاس اینگلیسی رفتی واسه چی؟خوب یه کلمه برو بپرس        where is felan ja?! ­ والا نی نی هم بود می تونست راشو پیدا کنه .دختر تو 19 سالته ها .هنوز بلد نیستی هتلت رو پیدا کنی؟تازه مگه امیر بیکاره که به خاطر حضرت بانو بره یه وقت دیگه بیاد؟بابا بیا من برات ماشین می گیرم می گم جلو هتل پیاده ات کنه .پستونکت هم بده بخوری))و دوباره خندید.امیر رسید و محلا گفت بزار اول واسه این یه ماشین بگیرم....امیر گفت:((خوب اگه رایحه خانوم دوست دارن می تونن با ما بیان ))محلا با عجله حرفشو قطع کرد:((نه ...یعنی راستش رایحه فردا کنفرانس داره الان خسته اس باید بره یه کم استراحت کنه .مگه نه؟))رایحه از شدت خشم و تعجب نمی تونست جواب بده فقط زل زده بود به محلا.محلا یه تاکسی نگه داشت ولی رایحه با عصبانیت اونجا رو ترک کرد.نمی دونست کجاست.یه کم ترسیده بود.ولی این زیاد مهم نبود.وقتی قلبش داشت آتیش می گرفت دیگه گم شدن براش مهم نبود.­  ((بابا کوچولو نخورنت یه وقت))اینو کی گفت؟همون دختری که فاصله ی بیست دقیقه ای خونه تا کلاس اینگلیسی رو نمی تونست طی کنه؟همونی که تا دوم دبیرستان با مادرش می رفت کلاس و مدرسه؟(( مگه امیر بیکاره که به خاطر حضرت بانو بره یه وقت دیگه بیاد؟))این امیر که از وضعیت ظاهرش معلوم بود جز علافی کار دیگه ای تو این شهر نداره برای محلا از کسی که دعوت های "داگلاس "یکی از پولدارترین پسرای شهر رو،فقط به خاطر اینکه اون تنها نمونه رد کرده بود، مهم تر بود؟نفهمید چه طوری سر از یه پارک در آورد ولی حس کرد تو اون حالت بیشتر از هر چبز به یه نیمکت خالی نیاز داره.پیدا کردنش زیاد سخت نبود.با یه منظره ی عالی رو به دریاچه.با اینکه دختری احساساتی بود و عاشق این جور منظره ها ولی تو اون لحظه هیچ زیبایی ای درک نمی کرد.بدنش داغ بود.((خدایا مگه من به این دختر جز خوبی چی دادم؟فقط به خاطر چند تا راهنمایی کوچیک گفتم همکارمه.آوردمش اینجا.حتی تو خواب هم نمی تونست ببینه.آره، من الان گم شدم و به قول اون می تونم با یه سوال ساده راهمو پیدا کنم.ولی اون،دیگه نمی تونه راه قلب منو پیدا کنه.هرگز .محلا خانم دیگه هرگز نمی تونی به رایحه دست پیدا کنی.واقعا فکر می کنی چی داری؟اگه من نبودم الان هنوز باید مامانت می بردت دانشگاه.البته اگه قبول می شدی.راستی اگه من نبودم کی می بردت کلاس های مختلف؟فکر می کنی مامانت می تونست این همه مدت وقتشو بزاره واسه تو؟حتی اگه وقت هم داشت نمی تونست ناز و ادا هاتو تحمل کنه خانوم.اگه من نبودم...))یه ساعتی تو پارک نشست.همه ی لحظاتی که با اون دختر بود رو یه بار دیگه یاد آوری کرد.گاهی خودشو خیلی بالاتر از اون حس کرد و گاهی هم سطحش. گاهی خودشو سرزنش کرد گاهی اونو.و کارای خوب اونو به یاد آورد.خوب ،خیلی هم کم نبودن ولی در مقایسه با لطفای رایحه در حق اون،مثل یه لیوان آب در برابر یه دریا بود.بعدش فکر کرد اصلا چرا باید به مردم این قدر خوبی کنه؟که چی بشه ؟وقتی اونا حتی یادشون نمی مونه که تو چیکار کردی.وقتی فکر می کنن تو وظیفه ات رو انجام دادی .وقتی یه تشکر خشک و خالی ازت نمی کنن.وقتی احمق می پندارندت وقتی از خود گذشتگی می کنی.وقتی... .

و بعد یاد کتابایی که خونده بود افتاد.یاد همه ی جمله های قشنگ.یاد آدمای بزرگی که بدون هیچ چشمداشتی خوبی می کردند:من خدایی می شناسم که هر روز به هزار نفر از بندگانش نعمت می دهد اما هماره تنها یکی از میان هزار نفر شکرش می گوید... من مسیحایی می شناسم که هر روز ده نفر را شفا می داد اما حتی یک نفر سپاسش نمی گفت.... من محمدی می شناسم که برای قومش سرود عشق و آسایش می خواند اما بر سرش سنگ می زدند و تنها یک نفر سخنش را گوش می داد... .

یاد همه ی اونایی که می گفتن ببخش تا بزرگ شوی.می گفتن بدون چشمداشت خوبی کن.پاداشت رو تو چشمای شاد اونی که بهش کمک کردی پیدا کن.

اما... چه قدر؟چه قدر باید خوبی می کرد؟آخه واقعا این دختر ارزشش رو نداشت.هر چند که این چند روزه اخلاقش بهتر شده بود و از ابتدای سفرشون تا قبل از دیدن امیر واقعا هیچ بدی ازش ندیده بود .انگار محلا فهمیده بود که رایحه چه کاری در حقش کرده.حتی تو دو تا کنفرانسی که تا حالا داده بود خیلی کمکش کرده بود .اما...بازم تا پای یکی دیگه وسط اومد،همه چی یادش رفت.

وقتی یاد تغییر اخلاق محلا  تو این چند روزه افتاد کمی از عصبانیش کم شد ولی دیگه نمی تونست اونو ببخشه.محلا دوست خوبی نبود.فقط یه همکار خوب بود که رایحه به اشتباه در حقش دوستی کرده بود.به این نتیجه رسید که : نیکی چو از حد بگذرد*نادان گمان بد برد... . کمی که آروم گرفت و تونست منطق رو بر احساسش تسلط بده،تصمیم گرفت آخرین خوبی رو هم در حق محلا بکنه و در مورد گروه بهش بگه.ولی به خودش قول داد که دیگه هرگز برای خاطر اون از خودش مایه نذاره.فقط بهش می گه چنین گروهی هست و یه امتحان ورودی داره .اگه دلش خواست شرکت کنه.ولی دیگه هرگز پای داگلاس رو وسط نمی کشه.چون این دختر ارزشش رو نداره.

از روی نیمکت بلند شد و کمی در پارک قدم زد.با خودش فکر کرد که باید بیشتر رو رفتارش با دوستاش دقت کنه.باید ببینه که آیا اونا ارزشش رو دارن یا نه.اگه داشتن که تا آخرین توان حمایتشون کنه و اگر هم نداشتن...خوب فقط مثل یه دوست ساده تا جایی که از دستش بر می یاد کمک کنه .اما نه اینکه به خاطر اونا خودش رو به آب و آتیش بزنه.فکر کرد که حالا باید با محلا چه طور برخورد کنه؟تا یک ساعت پیش یه برخورد وحشتناک رو تصور کرده بود.ولی حالا...خندید و به خودش گفت ))دختر جون ،اون خیلی بچه تر از این حرفاس.ولش کن .انگار که اتفاقی نیافتاده .طبیعی برخورد کن.اصلا بهتره امشب با داگلاس شام رو بیرون بخورم.خوب ،احمقانه اس که به خاطر یه هم اتاقی خودمو محبوس کنم.))

خنده اش گرفت.دیگه واقعا نسبت به محلا احساسی جز یه هم کار نداشت.اصلا حس نمی کرد که تا چند ساعت پیش اون یکی از دوستاش بوده.حتی از دستش عصبانی هم نبود.خیلی آروم شده بود.تصمیم گرفت به هتل برگرده.راه رو آسون پیدا کرد.فقط با یه پرسش ساده.وقتی به هتل رسید به داگلاس زنگ زد و گفت حوصله اش سر رفته .اونم بی توجه به این که دفعه های قبل درخواستش رد شده بود،به رایحه گفت اگه دوست داره شام رو با هم  بخورن .البته وقتی جواب  رایحه رو شنید کمی تعجب کرد.و وقتی فهمید محلا باهاشون نیست تعجبش بیشتر شد.ولی خوشحال بود که این بار جوابش مثبت بود.و برای اینکه نظر رایحه عوض نشه خیلی زود تلفنو قطع کرد.یک ساعت دیگه می اومد دنبالش.و این فرصت مناسبی بود تا رایحه کمی استراحت کنه.

                                                        ***

در رو باز کرد در همین حین محلا هم به پشت در رسید.با دیدن رایحه ،قیافه ای مظلوم به خودش گرفت و شروع کرد که برای کارش بهونه بتراشه.اما رایحه خیلی آروم گفت:((خانم سروری ببخشید وقت چندانی ندارم.نمی تونم زیاد معطل شم .با اجازه... .))و دکمه ی آسانسور را زد و چند لحظه بعد سوار آن شد و رفت. محلا  هنوز نمی تونست بفهمه چی شده.سر جاش خشکش زده بود.فکر می کرد رایحه به بدترین وضع ممکن باهاش برخورد کنه.ولی...نمی فهمید.((خانم سروری))؟چرا رایحه اسم فامیلشو صدا زده بود؟اصلا چرا اینقدر رسمی صحبت کرد؟مطمئنا تو این وضعیت قصد شوخی نداشت.اصلا...کجا داشت می رفت؟یعنی می خواست تلافی کنه؟

یک لحظه فکر کرد که با داگلاس قرار گذاشته و احساس حقارت کرد.آخه داگلاس نسبت به امیر خیلی بالاتر بود .شاید رایحه می خواست با اینکارش اونو تحقیر کنه .اصلا اگه واقعا قصد خرد کردن اونو داشت خیلی کارا می تونس بکنه.محلا خوب می دونست که لیاقت این سفر رو نداشت.البته همیشه طور دیگه ای جلوه می داد.ولی خوب ،حقیقت این بود که اون تو این همایش جایی نداشت.چند دقیقه پیش تو لابی هتل یکی از ایرانی هایی که با گروهشون اومده بود رو دید و شنید که گروهی تشکیل شده که فقط افرادی که خودشون به صورت مستقل اختراعی انجام داده اند می تونن عضو این گروه بشن.فهمیده بود که از رایحه هم ،که تو این مسابقات به عنوان فعال ترین و پر اختراع ترین فرد شناخته شده بود دعوت کردن عضو این گروه بشه.و اینم فهمید که افراد همراه فقط در صورتی که توسط اعضای اصلی معرفی بشن و بتونن امتحانا رو پشن سر بگذارن می تونن عضو این گروه بشن.مطمئن بود که رایحه اونو معرفی نمی کنه.به خودش لعنت فرستاد که چرا امروز با رایحه اون طوری رفتار کرد.خیلی فکر کرد که چه طوری از رایحه عذر خواهی کنه ولی بی فایده بود.

رایحه زیاد دیر نکرد چون دوست نداشت زیاد با یه پسر غریبه تو یه کشور غریب تنها بمونه.هر چند که داگلاس رو می شناخت و می دونست که پسر موجهیه.خیلی خوشحال بود از اینکه در تمام این مدت حتی لحظه ای هم به محلا فکر نکرده بود.وقتی وارد اتاقش شد محلا بلافاصله بر خواست و با ترسی که نمی تونست مخفی کنه،و با مهربونی  ولبخندی تصنعی احوالپرسی کرد و گفت دلش شور افتاده بود.ولی رایحه محل نکرد و گفت ((ببخشید خسته ام می خوام کمی بخوابم)).با وجود این محلا در حالی که سعی می کرد رایحه رو عصبانی نکنه بعد از کمی حاشیه رفتن موضوع گروه رو عنوان کرد.رایحه که منتظر همین حرف بود نگاهی تحقیر آمیز به محلا انداخت و گفت :((خوب آقای فرمانی گفت همه همراهاشونو معرفی کنن.منم نمی تونم از حرف رئیس گروه سر پیچی کنم.فردا باید اسم شما رو اعلام کنم.حالا اگه امر دیگه ای نیست می خوام کمی استراحت کنم.))محلا خواست تشکر کنه ولی رایحه بی توجه روی تختش دراز کشید و چشماشو بست و این طوری به محلا حالی کرد که حوصله ی شنیدن حرفاشو نداره.محلا خیلی از رفتارش پشیمون شده بود.آخه هیچ وقت رایحه این طوری نشده بود .همیشه حد اکثر با یه معذرت خواهی ساده می بخشیدش.تازه حس کرد که رایحه کم آدمی نیست .تو این هتل خیلی ها ،یعنی تقریبا همه آرزو می کردن هم اتاقش باشن.خیلی ها دوست داشتن حد اقل چند دقیقه باهش تنهایی صحبت کنند.خیلی ها دوست داشتن جای محلا می بودن و ازرایحه تو کاراشون کمک می گرفتند.هرچند که رایحه بیشتر وقت فراغتش رو صرف کمک به بقیه می کرد ولی باز هم  موقعیت محلا در این میان ممتاز بود.چون از همه بیشتر به او نزدیک بود و هر وقت به کمک نیاز داشت از رایحه کمک می گرفت.خودش رو سرزنش کرد.اوه!رایحه خیلی بیشتر از اونی که فکر می کرد مهم بود.چرا اونو از خودش رنجوند؟البته فقط به خاطر این ناراحت بود که می ترسید "دختری که همه در موردش صحبت می کنند"رو از دست بده نه "رایحه" رو.رایحه زیاد مهم نبود ولی موقعیتش چرا.

                                                              ***

دو روز بعد امتحانات برگزار شد.داگلاس به رایحه پیشنهاد کرد که کار محلا رو درست کنه .ولی رایحه فقط لبخند زده بود و گفته بود((فکر نمی کنم نیازی باشه)).همونطور که فکر می کرد محلا نتونست از پس امتحانات بر بیاد.این برای همه تعجب بر انگیز بود.چون اولا رایحه تا اون موقع می گفت که محلا تو کاراش خیلی همراهیش کرده و کسی که تونسته  بود این کارهای پیچیده رو انجام بده ،بعید به نظر می اومد که نتونه از پس امتحانات بربیاد. و نکته ی دوم اینکه قبل از امتحانات خیلی ها از رایحه کمک گرفتند و اشکالاتشونو برطرف کردند. همه فکر می کردند محلا که تمام مدت بارایحه است دیگه مشکلی نداره و به راحتی قبول می شه.

و این وسط کسی که از همه پشیمون تر بود،محلا بود که به خاطر بچه بازیهاش بهترین کسی که می تونست دوستش باشه رو از دست داده بود.

چهار روز بعد مسابقات تموم شد و گروه ها به کشوراشون باز گشتند.رایحه دیگه محلا رو به اسم صدا نکرد.همه تعجب می کردند که چرا کسی که تا چند روز پیش "عزیز دلم"،"فدات شم"،"قربونت برم" و... خطاب می شد حالا "خانم سروری" نامیده می شه.

ولی هرچی که بود تموم شد.تو فرودگاه رایحه دور از محلاو در بین هم گروهای دیگرش آرام قدم می زد و با لبخندی متین به طرف سیل جمعیت وخبر نگاران می رفت.حس می کرد این سفر خیلی براش لازم بود.حس می کرد دست پر برگشته .نه به خاطر مدالها و لوح ها و نه به خاطر سوغاتی های گران قیمتش.فقط به خاطر اینکه تو این سفر یاد گرفته بود باز هم به همه محبت کنه بی هیچ چشمداشتی .اگه لیاقت داشتن حتی جونش رو هم براشون بزاره ولی...اگه لیاقتشو نداشتن فقط تا حدی که به زندگی و کارهاش لطمه نزنه یاریشون کنه.فقط همین.

در حالی که سنگینی نگاه پشیمون محلا رو رو خودش حس می کرد زیر لب زمزمه کرد:

 

در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد ترو...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:44 توسط آرزو| |

-خدا را شکر که هر روز با صدای  ناهنجار بلند گوی میوه فروش دوره گرد بیدار می شوم.این یعنی من هنوز زنده ام.

-خدا را شکر که تمام شب خرخر شوهرم را می شنوم.این یعنی او زنده و سالم در خانه است.

-خدا را شکر که گاهی توان پرداخت هزینه های درمان را ندارم.این یعنی یادم باشد اغلب اوقات  سالم هستم. 

-خدا را شکر که رئیسم خیلی بد اخلاق است.این یعنی اینکه شغل و در آمدی دارم.

-(قابل توجه مامانا!)خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است.این یعنی او در خانه است و و در خیابان ها پرسه نمی زند.

-خدا را شکر که شهریه ی دانشگاه پسرم به تعویق افتاده .این یعنی اینکه پسرم تحصیل می کند و بیکار نیست.

-خدا را شکر که باید برای خرید روزانه کلی راه بروم.این یعنی من توان راه رفتن دارم.

-خدا را شکر که باید یرای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم.این یعنی خانه ای دارم.

-خدا را شکر که خرید هدایای نوروزی جیبم را خالی می کند .این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

-خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم.این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

-خدا را شکر که لباسهایم برایم تنگ شده .این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

-خدا را شکر که در پایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

-خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها مزاحم خواب بعد از ظهر من می شود.این یعنی می توانم بشنوم.

-خدا را شکر که باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم.این یعنی من دوستانی دارم.

-خدا را شکر که امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شد و خیلی معطل شدم.این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خدا را شکر که شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم نمی توانم بخوابم.این یعنی من فرزندی دارم.

-خدا را شکر که می توانم ریخت و پاش های همسر و فرزندانم را ببینم . این یعنی من نابینا نیستم.

-خدا را شکر که دهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف می کند. این یعنی من لال نیستم.

-خدا را شکر که من در سختی و آسانی شکرش را به جا می آورم.این یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

 

آره می شه یه کم ساده تر به زندگی نگاه کرد.اونوقت حتی سختیاشم شیرین می شن.به قول سهراب عزیز:چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید... .

(راستی من بعد منابع هر پست رو تو اولین کامنت می نویسم )

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:56 توسط آرزو| |

راستش من تا حالا عاشق نشدم ولی برداشتم از عشق اینه.خوشحال می شم نظرتونو در باره اش بدونم.پس لطفا نظر یادتون نره.چون خیلی برام مهمه.

 

 

 

به نام خدای مهربون

نمی دونم چرا هر وقت می خوان از جدایی حرف بزنن می گن ((ما مثل دو تا خط موازی می مونیم که هرگز به هم نمی رسیم))؟یعنی اونایی که این حرف رو می زنن واقعا دلشون می خواد دو تا خط متقاطع باشن؟دو خط متقاطع اگر چه یه جایی به هم می رسن اما بعدش برای همیشه ازهم جدا می شن و دیگه هرگز دوباره هم دیگه رو نمی بینن .یه جور دافعه ایجاد می شه (مثل عشق های آتشین).آیا واقعا کسی دلش می خواد این طوری به محبوبش برسه و بعد برای همیشه از هم جدا بشن؟ هر کس بره پی سرنوشت و زندگی خودش؟

ولی دو تا خط موازی:به نظر من زیبا ترین عشق تو همین حالته.همیشه و تا ابد در کنار هم بودن.اگه فاصله تون کم نمی شه،حد اقل مثل خطوط متقاطع،ازهم دورهم نمی شید. هر کدوم برای حرکت مشوق اون یکی هستید.همراه هم ،یار هم . همه ی مشکلات رو با هم حل می کنید.و اون یه ذره فاصله ای هم که بینتونه باعث می شه همیشه مشتاق هم بمونید. فکرتون هم سوی با هم،هدفتون واحد و راهتون یکی .هیچ وقت ازهم جدا نیستید.همیشه با هم در کنارهم تا ابد... .

عشق چیزی جز اینه؟

 

 

 

 

(راستی خدا رو چه دیدین ؟شاید این دو تا خط  موازی تو بی نهایت دور یه جایی به هم رسیدن؟)

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:54 توسط آرزو| |

این متن یه جورایی نگاهم رو نسبت به زندگی و مسائلی که برام پیش میاد تغییر داد:

 

-از خداوند خواستم تا به من توان و نیرو بدهد،

*و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرو مند شوم*

-از خداوند خواستم تا به من عقل و خرد دهد،

*و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم*

-از خداوند خواستم تا به من ثروت عطا کند،

*و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم*

-از خداوند خواستم تا به من شهامت دهد،

*و او خطراتی را در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم*

-از خداوند خواستم تا به من عشق عطا کند،

*و او افراد زجر کسیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم

-از خداوند خواستم تا به من برکت دهد،

*و او به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم*

 

من هیچکدام از چیزهایی را که از خداوند خواستم دریافت نکردم؛ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم... .*

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: از این به بعد متنایی که مال خودم نیست رو با رنگ صورتی می نویسم.مرام و اخلاقو حال میاین؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:20 توسط آرزو| |

امروز می خوام از گروه رایا واسه تون بگم:

مدرسه ها تازه شروع شده بودن که دبیر پرورشیمون گفت ))بچه ها تا آخر ترم فرصت دارین تحقیقاتونو در این زمینه ها ارائه بدین...))و بعدش کلی موضوع فسیل شده و تکرارای گفت که  البته تقریبا همه ی کلاس هم از همون موضوعات پیروی کردند و تحقیقاشونو نوشتن.ولی من که دیگه حالم از موضوعاتی مثل ایدز،حجاب،اعتیاد،قرصxو ...بهم خورده بود به بچه های گروهم پیشنهاد کردم در مورد((سد سیوند))تحقیق کنیم و این سر آغازی بود برای شروع یه زندگی پر ماجرا .ولی چون بیشتر اتفاقاش یه جورایی خصوصیه(آخه ما با این سد و اتفاقاش زندگی کردیم و کاملا وارد وحدوده ی خصوصی زندگیمون کردیمش)،من فقط در مورد کارهای گروهمون توضیح می دم.

خوب،ما اول یه سرچ مفصل تو اینترنت کردیم و تحقیقمونو نوشتیم.جالبه بدونین تو این راه حتی دست از سر چت روما هم بر نداشتیم و هر چی شیرازی گیر می آوردیم ازش راجع به سد می پرسیدیم که الحمد لله هیچ کدومشونم چیزی نمی دونستند! در همین حین سعی می کیردیم با اطلاع رسانی درست،افراد دور و برمونو از قضیه ی سد آگاه کنیم.بعدش یه فراخوان نوشتیم و چاپ کردیم و تو مدرسه ی خودمون و چند تا مدرسه ی دیگه و حتی تو چند  تا شهر دیگه اونا رو پخش کردیم که توش از فاجعه ای که داشت اتفاق می افتاد خبر داده بودیمو از همه ی ایرانیا خواسته بودیم بر ضد این عمل نا بخردانه اعتراض کنند.بعدش هم قضیه ی سایت و وبلاگ و... پیش اومد.و حالا هم داریم فعالیتمونو ادامه می دیم.

حالا سد سیوند چی هست؟

سد سیوند یه سدیه که کنار پاسارگاد ساخته شده و تا آخر امسال اگه تحقیقات به جایی نرسه ،آبگیری می شه.مشکل اینجاس که اگه این سد رو آب بگیرن یه منطقه ی 8kmشامل کلی از آثار باستانی که حتی تا 10 هزار سال هم قدمت دارن بره زیر آب و علاوه بر اون مقبره ی پیامبر بزرگ ایرانی،سفیر صلح و دوستی ((کورش کبیر))و کاخهای پاسارگاد بر اثر رطوبت بپوسه و نابود بشه و تاریخ کشورمون ( از معدود چیزایی که برای افتخار کردن واسمون باقی مونده) نابود بشه...

راستش تو این چند ماهه اینقدر این حرفا رو فریاد زدم  که دیگه نمی تونم برای چند صدمین بار از این نامردی حرف بزنم.اگه می خواین بیشتر بدونین به وبلاگ گروه رایا مراجعه کنید که تا چند وقت دیگه قراره توش یه کارای اساسی انجام بدیم.

تا فردایی روشن و آباد در پناه اهورا مزدا

بدرود

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:45 توسط آرزو| |

سلام امروز می خوام از کسی بنویسم که شاید همه ی

 

ما بارها و بارها پیشش درد دل کردیم و سبک شدیم؛از

 

یه دختر 18 ساله که... اوه !چی گفتی ؟18 ساله؟مگه

 

یه دختر 18 ساله چی می تونه داشته باشه که این همه

 

قرن در موردش صحبت بشه؟اون مگه کی بوده؟ملکه

ی زیبایی؟یه خواننده با یه صدای معرکه؟...نه بابا با

 

این چیزها که نمی شه 15،14 قرن معروف موند.اون

 

حتما یه چیزای دیگه ای داشته.راستی آرزو تو چند

 

سالته؟16 سال.  نه ...نه... 16 سال و 3 ماه.اوه چه

 

فرقی می کنه؟چرا داری سر این چند ماه چونه می

 

زنی؟یعنی زندگیت این قدر مهم بوده که باید حساب ماه

 

و روزشم داشته باشی؟واقعا تو این همه سال چیکار

 

کردی؟فوقش دو سال دیگه می شی هم سن زمانی گه

 

اون دختر  دنیا رو ترک کرد ولی کلی یادگاری به جا

 

گذاشت.اما تو چی ؟اگه تو هم دو سال دیگه بخوای بری

 

واقعا فکر می کنی تا چند وقت دیگران به یادت می

 

مونن؟یه سال؟دو سال؟ده سال؟  خوب پس اون دختر

 

مگه چیکار کرده که این همه سال مردم به یادشن؟ نمی

 

دونم واقعا نمی دونم.ولی گاهی که فکر می کنم اون

 

دختر چه قدر کم سن بوده از خودم خجالت می کشم .

 

اون، وقتی تو این روز از زندگیش بود چیکار می

 

کرد؟تو این لحظه مهم ترین دغدغه ی فکریش چی

 

بود؟...

 

 

راستش فکر می کنم این که اون این قدر کم سال بوده

 

یه موهبتیه از سوی خدا واسه ی همه ی دخترای

 

نوجون تا شاید با فکر به این که اسطوره شون هم سن

 

و سال خودشون بوده یه جورایی بتونن با بحران های

 

دوران بلوغ راحت تر کنار بیان و با وسوسه هاشون

 

بجنگن.وحتی می تونن کارهای خیلی بزرگی انجام

 

بدن.کارایی که شاید مردم از دخترا انتظار ندارن:

 

((خوب اگه اون تونسته چرا من نتونم؟)) آره می خوام

 

بگم ما هم می تونیم . چون رهرو راه همون بانوی

 

بزرگیم.پس بسم الله...یه یا زهرا بگین و پاشین.ما هم

 

می تونیم حماسه خلق کنیم.بزارید از دختر بودن چیزی

 

بیشتر از زیبایی ظاهر درک کنیم.چیزی که خیلی

 

بزرگ تره شاید به بزرگی ...فاطمه... .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:45 توسط آرزو| |

خوب خوب خوب .سلام به همه ی دوستای خوبم .منم اومدم با یه دنیا

حرف.ولی بزارید از همین اول یه چیزایی رو بهتون بگم تا یه کم بیشتر

با هم آشنا بشیم.

 

راستش خیلیا فکر می کنن نمی شه پیش کسی درد دل کرد چون تو این

دنیا هر کسی ممنکه بهت خیانت کنه.بعضیام فقط پیش خدا درد دل می

کنن.راستش منم یه مدت فکر می کردم ما که خدا رو داریم پس دیگه

نیازی نیست پیش کس دیگه ای رازهامونو بگیم.ولی بعدش که فکر کردم

دیدم اگه قرار بود این طوری باشه دیگه دوستی واسه چی آفریده

شده؟اگه قراره ما حرفامونو فقط پیش خدا بزنیم،پس امام علی که دیگه

خیلی با خدا رفیق فابریک بود چرا سر تو چاه می برد و درد دل می کرد؟

می دونید چیه؟گاهی آدما با به زبون آوردن حرفاشون متوجه چیزای

جدیدی می شن.چیزایی که حتی اگه روزها به اون قضیه فکر می کردن

متوجه نمیشدن.پس گاهی لازمه ما افکارمونو به زبون بیاریم تا بتونیم

بعضی رازها رو تو اونا کشف کنیم.

 

خوب حالا مهم اینجاست که ما پیش کی می تونیم حرف بزنیم؟خوب چون الان وقت

 

ندارم و می دونم شما هم حوصله شو ندارین در این رابطه چیزی نمی گم.

 

(سرکاری بود! ) ولی این قول رو بهتون می گم که از درد دل کردن تو "سنگ

 

صبور تنها"هیچ وقت پشیمون نمیشین.

 

مطلب بعدی اینکه من تو این وبلاگ ممنکه خیلی چیزا بنویسم .حرفای خودمو ،

 

حرفا و جمله ها و شعرای قشنگ دیگران رو،گاهی ممنکه یه خبر جدید بزارم

 

،گاهی یه خاطره،گاهی یه چیز در باره ی گروه رایا(کم کم باهاش آشنا می شید)

 

گاهی یه فراخوان در باره ی هر چیز که اون موقع تو جوش باشم و خلاصه اینجا

 

همه جور آجیله دیگه .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.فقط چند تا نکته رو باید

 

خدمتتون عرض کنم:

۱-

ممکنه اینجا از کسای دیگه مطالبی رو بزرام که تا حد امکان سعی می کنم به خاطر

 

رعایت اصول اخلاقی منبع رو اعلام کنم.اگر هم نشد دیگه ببخشید.

2-

 

شاید بعضی وقتا این وبلاگ شبیه دفتر خاطرات بشه پس اگه اسمایی رو که اینجا

 

می بینید نمی شناسید زیاد ناراحت نشید و فکر نکنید که اطلاعات عمومویتون

 

پایینه و ((مشاهیر))رو نمی شناسید.نه بابا از این خبرا نیست .اونا اسمای

 

دوستای خودم هستنن.هرچند شاید در آینده به لطف قرابت و دوستی با من به زمره

 

ی مشاهیر هم بپیوندن.

3-

دیگه بقیه شو یادم نمی آد می خوام برم بخوابم اگه یادم اومد بعدا می گم.

 

راستی از همه ی گل هایی که هنوز نیومده منو با کامنتای پر لطفشون شرمنده

 

کردن ممنونم و اینم اضافه می کنم که این وبلاگ جونش وابسته اس به نظرها و

 

انتقادای شما عزیزان.

 

 

(حالا اگه می خواین در این وبلاگ تخته بشه می تونید دیگه نظر ندید! )

 

                          دوستتون دارم.پاینده باشید.

         

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:55 توسط آرزو| |

            به نام تنها سنگ صبور همه ی زندگیم

 

       خداوندا

 

همه ی کارهایم را با نام تو آغاز کرده ام اینبار نیز یادت را طراوت بخش تار

 

نگار کوچکم می کنم باشد که هماره عطر حضورت گرما بخش این" سنگ صبور

 

تنها"باشد.معبودم هیچ کس چون تو نمی تواند به ناله ها و فریادهایمان گوش

 

دهد، ،سکوت کند و در انتها یاریش را نثارمان کند.

 

خداوندا!حتی در این دنیا که "سرها در گریبان است.کسی سر بر نیارد کرد پاسخ

 

گفتن و دیدار یاران را .نگه جز پیش پا را دید نتواند"هستند کسانی که هنوز 

 

به مسلک خدای خودشون پایبندند.هوز هستند کسایی که می دونند با چند دقیقیه

 

سکوت و نگاهی آرام می تونند از بار غم یکی بکاهند و این کار رو می کنند

 

بی آنکه گله کنند:خودم هزار تا درد دارم پس کی به داد من برسه؟

 

معبودا یاریم کن من نیز از آنان باشم.یاریم کن تا "سنگ صبور تنها"خلوتکده

 

ای باشد برای هر آنکه از روزگار به تنگ آمده.مجالی باشد تا بتوان درد دل

 

کرد.سبک شد و آماده برای مبارزه با مشکلات.

 

آری معبودم یاریم کن ای همیشه خوب ...ای...خدا... .

        

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:54 توسط آرزو| |

raya به زودی میام ایرانیای گل و عزیز .

 

به زودیییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:47 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin