تبليغاتX
سنگ صبور تنها

سنگ صبور تنها

سلام .

اون قدیما وقتی یکی مهمون داشت خونه شو آب و جارو می کرد.بعد بوی کاهگل بلند می شد و نوید

تمیزی و مژده ی حضور مهمونو می داد.البته اینا رو تو کتابا خوندم!

 

خدا هم یه ماه مهمون داره.مهمونایی که شاید بعضیا ارزش رفتن به خونه شو نداشته باشن(مثه من)

ولی خدا همه شونو دوست داره و واسه همه یه اندازه تدارک دیده.حالا هم از دیروز شروع کرده به آب و

جارو کردن زمین.بارون قشنگی که هوا رو فروردینی کرده و یه عرفان خاصی با خودش آورده.

دو تا از دوستای گلم مهرنوش خانومی و پریسا خانومی تو وبشون یه ختم قرآن گذاشتن.

ازشون اجازه گرفتم که منم این کار رو بکنم.هرکس که دلش می خواد تو ثوابش شریک باشه

اسمشو تو قسمت کامنتا بگه.حالا یا اسم خودشو یا یه اسم مستعار.بعد من جلوی شماره ی جزئی که

انتخاب کرده اسمشو می نویسم.مثه وب همون دو تا گل.

شاد باشید و جاری

التماس دعا

بدرود

جز۱  ==>آرزو

جز۲ ==>دختر دستفروش مترو

جز۳==>مهرناز

جز۴ ==>صید قزل آلا در مدرسه!

جز۵

جز۶ ==>نهال

جز۷ ==>آمیتیس

جز۸

جز۹ ==>نهال

جز۱۰ ==> Ghdr

جز۱۱ ==>ایمان

جز۱۲ ==>ncbanoo

جز۱۳ ==>Saeed.Star

جز۱۴

جز۱۵

جز۱۶

جز۱۷ ==>نهال

جز۱۸

جز۱۹ ==>فاطمه

جز۲۰

جز۲۱ ==>دختر دریا

جز۲۲

جز۲۳

جز۲۴

جز۲۵

جز۲۶ ==>حبیب

جز۲۷

جز۲۸ ==>Hamid-jacker

جز۲۹

جز۳۰ ==>سفنی

پ.ن:

گلای من خیلی ببخشید نمی تونم جواب کامنتای مهربونتونو بدم. تو یه نمایشگاه غرفه گرفتیم از صبح می رم تا شب الان هنوز نمازمو نخوندم تا رسیدم اومدم نت.ای شا الله سر اولین فرصت جوابی همه رو می دم.

التماس دعا

آزاد==>مهندسی معماری

سراسری==>زبان فرانسه ی تبریز(شبانه زدم که اگه نخواستم نرم.)

انگار موندنی شدیم!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت10:34توسط آرزو | |

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه لعنت به این هوای مسخره.از من می شنوین به هیچ وجه تابستونا رشت نیاین که به این هوای گند نخورین.نمی دونین ما چی می کشیم.صبح تا

شب بی حال و کسل دراز به دراز افتادیم جلو کولر. برق که قطع می شه دیگه واویلا.همه تابستون کلی کار انجام می دن ولی اینجا ما تابستونو از

زندگیمون خط می زنیم چون واقعا هیچ کاری نمی شه کرد.به شدت شرجیه و آدمو بی حال می کنه.

اصلا اینجا خیلی جای مزخرفیه.این از هواش اون از آدماش.هرچی هوا گرمه آدما برعکس سرد و بی بخارن.خودخواه و مغرور.پسرای رشتی بی ادب

ترین پسرایی هستن که تا حالا دیدم.مطمئنم باور نمی کنین اگه بگم شوخی و سلام احوالپرسیشون فحش خواهر مادره!به حدی هم اینجا فحاشی عادیه که

وقتی شیراز بودیم دو نفر دعواشون شده بود بعد امید که رفته بود همونجا یه چیز بخره اومده با تعجب می گه :اینا چرا این جورین؟دعوا می کنن فقط داد

می زنن اصلا فحش نمی دن!!!

بافت شهر که مال زمان میرزا کوچک خانه.تو همه ی خیابونای اصلی شهر پره از ساختمونایی که با اولین زلزله به کل خراب میشن و این منظره ی فوق

العاده زشتی به شهر داده.خیابونای کوچیکش که دیگه بدتر.انگار نه انگارکه مرکز توریست پذیرترین استان کشوره.تمام خیابونا تو مقیاس فنچن و تئاتر

ترافیک با موسیقی فحش راننده های بی حوصله همه جا برگزار می شه.راننده هایی که حتی تحمل یک ثانیه توقف رو ندارن.رانندگی در حد گاو رونیه.می

گن هرکی تو رشت راننده بشه تو همه جای دنیا راحت می رونه!باز تو همون شیراز پیش میومد که از یه تاکسی آدرس می پرسیدیم شاید آدرس و اطلاعات

دادانش 10 دقیقه هم طول می کشید و تو تمام این مدت ماشین پشتیش حتی یه بوقم نمی زد!!!!آروم منتظر میموند و نگاه می کرد و من هی به مامان می

گفتم مامان بدو این پشتیه طفلک منتظره!اونوقت تو رشت اگه باعث بشی یه راننده فقط یه نیش ترمز بزنه تمام خانومای خونواده و فامیل جلو چشمت رژه

می رن!!

تو اینتر نت تا می فهمن یه دختر رشتی هستی نمی دونم رو چه حسابی با حرفای مزخرف و شرم آورشون می شورنت .اصولا دخترای رشتی دست به

ایگنورشون خوبه!نمی شه با این پسرای عوضی دهن به دهن شد که فقط باید ایگنورشون کرد.

یه جک معروف می گه وقتی داری وارد رشت می شی تابلو زدن از غیرت خود بکاهید!چه قدر از پسرای بی غیرت اینجا بدم میاد.

یه مرکز خرید درست و حسابی نداریم.یه پارک شیک و بی معتاد.یه فضای ورزشی مختص خانوما.(یه بیابون هست چهار تا نهال توش کاشتن اسمشو

گذاشتن پارک بانوان . که البته فقط اسمش مال ماست)

مراکز علمی و تحقیقی شونم که به درد خودشون می خوره.شهریه که سال بعد کلان شهر اعلام می شه اما بین مسئولا معروفه به شهر بی برنامه چون هیچ

برنامه ریزی براش وجود نداره.به استناد سازمان محیط زیست بعضی روزا هواش از هوای تهرانم آلوده تر می شه!!هرج و مرج از سر و روش می

باره.تو هیچ قسمتی برنامه ریزی نیست.مسافرا قطعا تجربه ی خوبی از اومدن به این شهر ندارن.

تو این بروشورایی که جاهای دیدنی استان رو می نویسه واسه رشت نوشته بنای شهرداری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و چه قدر ما می خندیم هروقت

این عبارت رو می بینیم!خدایی هیچ جای دیدنی تو رشت نیست.

ازین جا بدم میاد .متنفرم.دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم.می رم.بالاخره یه روز ازینجا می رم.یا به خاطر دانشگاه یا کار یا آخرش ازدواج.هرجور شده باید

خودمو ازین جا نجات بدم.

من از رشت متنفرم.

 

دم دمای صبح فکر کردم زلزله اومده.با ترس از خواب پریدم اما....خدای من

باروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!دویدم سر پنجره و با نهایت ذوق بارون رو نگاه کردم.خداجون

مرسییییییییییییییییییی باورم نمی شه الان بارون بیاد .هنوز خیلی مونده تابستون تموم شه.من از آخرین بارون بهاری تا اولین بارون پاییزی یه جورایی

افسردگی می گیرم!هیچ گردش و تفریح و مهمونی هم نمی تونه جای خالی بارون رو برام پر کنه.اولین بارون پاییزی که میاد دیوونه می شم.انگار معشوقه

ام بعد از مدت ها دوری برگشته.هیچ وقت با چتر نمی رم زیر بارون. اصلا چتر بی احترامی به بارونه!دلشو می شکونه!با اینکه مال اینجام و قاعدتا باید

از بارون دلزده شده باشم ولی اصلا این طور نیست.همیشه عاشق بارونم.مثه یه جنوبی که به ندرت بارون می بینه.خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که من

بدون بارون نمی تونم زندگی کنم.(گلم دیگه!!)

رشت پر بارون ترین شهر ایرانه.پاییز و زمستون هفته ای حد اقل پنج روز بارون می باره.من کجا غیر رشت می تونم دلتنگیامو با قطره های بارون تقسیم

کنم؟می ترسم از رشت برم و افسردگی بگیرم.هرچند هواش افتضاح شرجیه اما در عوض باروناش عالیه.شاید آدماش سرد و بی بخار و مغرور و خود

خواه و زیر آبزن باشن...اما خوب نمی شه انکار کرد که با معرفت ترین و بهترین دوستام مال همین شهرن!

هرچند پسرامون بی ادب و بی غیرتن اما در عوض هیز و الکی متعصب هم نیستن!(تازه از پسرای شهرای دیگه خداییش سرتر و خوشگلترن!)شاید زیاد

دعوا می کنن و فحش می دن ولی خوب همش در حد هارتو هورته و تا یکی چاقو در بیاره اون یکی از ترس می گه :آ بره اصلا تو راس گی ... و همون

جا همه چی به خوبی و خوشی تموم می شه!!

شاید خیابونا و بافت شهر قدیمی و زشته اما در عوض آدما تر و تمیزن و اون زشتی رو جبران می کنن! شاید مرکز خرید آنچنانی نداریم اما در عوض

شهرمون انقدر ام پی تری هست که تو یه روز می تونی کلشو بگردی و هم خرید کنی و هم یه دور تو شهر بزنی تازه خیابونامونم فشن تی وی؛ راحت می

تونی بین عابرا مدل لباس و ... انتخاب کنی همونجام بری بگیری کلی تو وقتتم صرفه جویی می شه!

تازه رشت کوچیک ما با همه ی فنچیتش دو تا شهربازی داره!حالا بماند قدیمیه ولی خوب دو تا شهربازی واسه شهر به این کوچیکی خیلیم از سرمون

زیادیه!(البته من چند ساله دیگه نمی رم اون جاها)

شاید ابنیه ی تاریخی نداریم اما در عوض پارکای سرسبزی داریم که مسافرا کلی باهاشون حال می کنن.شبای منظریه و گلسارمون کم از شبای پاریس

ندارن!!(آرایه ی اغراق)

زمستوناش مثه زمستونای اروپا قشنگه(تازه منتظر پاپانوئلم می مونیم!!!!)

چهارشنبه سوریاش که عالین.کلن جشنامون(مثه جشن پیروزی تیم پگاه به انزلی) شهرو می ترکونیم.حد اقل پسرا تو این یه مورد رو شهرشون غیرت دارن

و برای اولین بار تو ایران حال این انزلی چیایه پر رو و چاقو کش رو گرفتن!

نمی دونم ولی فکر می کنم اگه از رشت برم چه طور باید این چیزا رو مخصوصا بارونای استثنائی رو فراموش کنم؟

باید اعتراف کنم که :

 

من عاشق رشتم!!!!!!

 

________________________________________________________________

پ.ن:امید اومد دید نوشتم من از رشت متنفرم یهو به غیرتش برخورد گفت تو نوشتی؟چه قدر وطن فروشی!!!!!!!بعد که براش توضیح دادم در ادامه قراره چی بنویسم رفت یه کاتالوگ سازمان میراث فرهنگی رو

آورد که جاهای دیدنیه رشتو بهم نشون بده!!

عمارت کلاه فرنگی- عمارت شهرداری(!!!!!!!!!!!!!)عمارت پست(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) -موزه ی رشت-خانه ی قدیری-کتابخانه ی ملی رشت(!!!!!)خانه ی ابریشمی-کاروانسرای لات-موزه ی میراث روستایی(خیلی

جالبه)-کلیسای ارامنه(به هیچ وجه یاد وانک نیفتید که تو ذوقتون نخوره)-واز جمله زیارتگاه ها اماکن مذهبیشم خواهر امام-دانای علی-مقبره ی میرزا کوچک خان-چاه امام زمان و...

مناطق نمونه ی گردشگری(جاهای خیلی قشنگین):منطقه ی جلگه ای عینک-مناطق جلگه ای سپیدرود و سراوان(پارک جنگلیه خیلی قشنگیه خارج از رشت) و منطقه ی ساحلی حاجی بکنده(طرفای نزلی ولی جزو

دهستانای رشته)

خلاصه اینکه من اگه از رشت کوچیکمم برم هیچ وقت این جا رو فراموش نمی کنم.

barooon

 

pegah

نه چلسی نه مبلان فقط پگاه گیلان!!

4rah golsar

 

kolah farangi

 

این نمی دونم کیه عکس سرچیه!کلاه فرنگی.

 

 پ.ن۲:خبرگزاری مزداویچ اطلاع داد وبم مشکل داره نمی شه کامنت گذاشت خودمم امتحان کردم دیدم راست می گه.نمی دونم یه کاری بکنین دیگه اگه نشد میل بزنین.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت13:8توسط آرزو | |

myad...

 

dir shod...

 

عید همگی مبارک.خیلی برام دعا کنید

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت22:31توسط آرزو | |

بچه ها بلوگفا قاطی کرده دیروز که اصلا سایتشم باز نمی شد .چند روزه هیچ کامنتی تو وب من ثبت نمی شه خودمم هر کاری کردم نتونستم کامنت بزارم.ولی تو وبلاگای دیگه ی بلوگفا این مشکل نیست.تازه دیروز یه پستم دادم که الان حذف شد ولی دیروز به ثبت رسیده بود.به بلوگفا هم میل زدم ولی این بر همگان واضح و روشن است که بلوگفا هرگز میل های کاربراشو نمی خونه.حالا اگه کسی می دونه چیکار باید کنم لطفا میل بزنه.به جای کامنتم اگه لطف کنید زحمت بکشید میل بزنید خیلی خوشحالم می کنین.

کامپیوترم ویروس گرفت دیروز

الانم داریم می ریم خونه ی مامان بزرگم معلوم نیس کی برگردیم.

دوستتون دارم

شاد باشید و جاری

بدرود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت7:54توسط آرزو | |

کسی نمی خواد امروز رو به من تبریک بگه؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:و ایضا به نیلوفر عزیز و دوست داشتنی 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت18:1توسط آرزو | |

سلام بابایی.

یادته ۷سال منتظر اومدنم بودی تا این که بالاخره ناز کردنام تموم شد و تصمیم گرفتم به دنیا بیام؟mashhad

یادته من چه قدر بابایی بودم؟تو هم خیلی هوامو داشتی.اون موقع ها که کوچولو بودم یه مدت صدات می کردم بابایه آرزو!آخه دوستام به این اسم صدات می کردنو منم یاد گرفته بودم!شبا که هوا یه کم تاریک می شد و تو خوته نبودی شروع می کردم به گریه کردن و به مامان می گفتم:بابایه آرزو رو گاو خورده...الاغ خورده...شیر خورده...(آخه اینا وحشتناک ترین چیزایی بودن که می شناختم.نمی دونستم یه روزی یه چیز لعنتی بابایه آرزو رو می خوره که بزرگ نیست اما از همه ی اینا وحشتناک تره...)

 

پــــدر امـــروز بــه پــــاهام
ديگه نـــاي رفتني نيست
جـــز دريــغي روي لبــهام
ديگه حرف گفتني نيست
پــــدر ، پيــچ و خـم راهم
نميخوام بي راهــه باشه
گــــــــل ســـرخ آرزوهـــام
تــــوي فـــکر غنـچه باشه
پـــــدر دست يــــاري تـــو
اگــــــه دستــامـــو نگيــره
کــــــوره راه رفتــــن مـــن
مثل شبـهام ميشه تيـره


babayi...

 

بابای آرزو روزت مبارک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:یه عکس باید اون وسط می زاشتم اما آپلود نمی شه.ماله زمان بابای آرزو گفتنام!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت21:12توسط آرزو | |

     ...!!! finished

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:54توسط آرزو | |

سلام اصلا از این که لینک یه وبلاگ دیگه رو تو وبلاگم بزارم خوشم نمیاد ولی این یه بارو می زارم.حتما ببینین.مال خودمه.ولی موقع کامنت گذاشتن آدرس وبلاگتونو نزارین و اسمی هم از من نبرین.ممنون.

شا باشید و جاری

 مدرسه خوشگل ما!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت14:4توسط آرزو |

به نام خدایی که یک سال گناهامو تحمل کرد و باز تنهام نذاشت...

سلام بابایی.ساعت ۲ امشب ۱سال کامل می شه.دقیقا یک سال پیش همین موقع بود که داشتم با معصومه از کانون بر می گشتم و بغض گلومو گرفته بود.از همین لحظه شروع شد بدترین و سخت ترین شب عمرم....شب چهارشنبه،13 دی 1385...

بابای نمی دونی تو این یه سال چیا کشیدم...چه قدر بغض کردم...چه قدر پنهونی گریه کردم...بابایی فردا باز می ریم لنگرود...باز همون راهی رو که یک سال پیش بدرقه ات کردیم...باز همون صف طولانیه ماشینایی که توشون همه گریه می کردن...بازم  سوار GLI عنابی رنگی می شم که دیگه تو نمی رونیش...فقط اینبار دیگه تو نیستی...دیگه آمبولانسی نیست که بدن نحیفتو حمل کنه...نمی دونم فردا بارون میاد یا نه...تو تمام مراسمات هوا خیلی عجیب خوب شده بود...فردا اون راهی رو که فاطمه جون همش تو وبلاگش توصیف  میکنه میریم.بابا این راه یه زمونی برای من بهترین راه دنیا بود.با همون زیبایی وبلاگ فاطمه...ولی الان دیگه ....بابا بدون تو هیچ چیز مثل سابق نیست.نمی دونی صبحای جمعه ای که آزمون دارم چه حالی می شم وقتی  ساعت ۸ صبح وارد  کوچه ی روبروی پارک شهر می شم.صف دراز ماشینایی که دختراشونو برا آزمون آوردن...و من بند کیفمو محکم فشار می دم که بغضم سر باز نکنه....دستام یخ کردن ولی تو دلم آتشیه....یاد وقتایی می افتم که تو بارون میومدی کانون زبان دنبال منو معصومه...حالا نیستی ببینی دخترت....بابایی...

بابا جون یه ساله بوست نکردم!باورت می شه؟می تونستی تصور کنی من حتی یه روز نبوسمت...بوسه هام شده فاتحه.بابا دلم برات تنگ شده...به خدا خیلی سخته...

بابا الان تو خونه پره مهمونه...مامان صبح زنگ زده بود به کتی که بیاد کمک یهو بغضش گرفت  و چه تلخ خندید....بابا یادته امید اصلا سر من غیرتی نمی شد و من اعصابم از این ماستیش به هم می خورد؟حالا احساس مسولیت می کنه...می خواد جای خالیتو کمتر حس کنم.ولی مگه می شه؟

بابا جون الان کافی نتم.نمی تونم برم خونه.اون همه آدم...همونایی که یک سال پش بودنم هم اومدن...همش اون صحنه ها برام تداعی می شه...بابا جون باید برم.می خواستم یه پست طولانی تر برات بدم.نمی دونم شاید همین روزا این کار رو کردم.شایدم نه...

فقط

دوستت دارم.......................

اللهم صل علی محمد و آل محمد(واسه باباییم)

 

 

 

.....................

شاد باشید و جاری

بدرود

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت19:16توسط آرزو | |

                                           به نام او که آرزو دارم منو ببخشه...

درود

راستش قرار بود پست قبلیه  پست آخرم باشه.ولی خوب دوستان لطف داشتنو پست جدید می خواستن و هر چی می گفتم امکانش برام نیست دوستان باز اصرار می کردن و آخرشم یکی دو تاشون به خشانت متوسل شدن .نه که منم طرفدار گفتگوی تمدن هام و اصلا طرفدار هیچ گونه درگیری فیزیکی  و لفظی نیستم(باورتون نمی شه از تاتا بپرسین!!) دیگه مجبور شدم قبول کنم دیگه.البته می خواستم روز پدر یه پست بدم اما شرایط جور نشد و گذاشتم واسه امروز که یه جشن بزرگه..اِ یادم رفت:

عیدتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میلاد امام زمان بر همه مبارک.

امام زمان تولدت مبارک.خیلی دوستت دارم.

خوب الان مامان با مامان راضیه(همون دوستم که کتاب کودک نوشته و اون اولا که 5000 تا کتاب رو دستش مونده بود گریه می گیرد که آرزو چی کار کنم و من عرض 5 دقیقه 10 تا واسش فروختم تو مدرسه و کلی خوش حال شد و با هم قرار داد بستیمو 200-300 بلکه هم 400 تا از کتاباشو فروختم.البته قرار داد م که نه .شوخی کردم .کتاباشو فروختم پولشم دادم به خودش.اسم کتابشم هست:"نمکی مودب یه بچه ی مرتب".الان همه اش فروش رفته اگه تجدید چاپ کرد حتما بخرید به دردتون می خوره!)اوووووف چه توضیح طولانی و مسخره ای.خوب می گفتم. مامان اینا رفتن یه جا جشن و منم مثلا دارم درس می خونم.ولی چون به مامان قول دادم درس بخونم زیاد نمی تونم بنویسم براتون باشه؟

خوب درباره ی یه چیزی خیلی دلم می خواست باهاتون صحبت کنم اما هیچ وقت این اتفاق نیافتاد .یه امر مهم و وسیعیه و نمی شه تو چند خط گفت .یعنی در واقع همون بحر را در کوزه جا دادنه.ولی خوب من با فتو شاب براتون درستش می کنم!

می دونی؟(نه با اون لهجه نخون!)همیشه...از وقتی که یادمه دوست داشتم یه کاری کنم همه ی مردم خوش بخت شن.دعاهایی که می کردم ,از همون کلاس اول دوم ابتدایی,معمولا واسه خودم نبود.یعنی خوب دعاهای مامانو تکرار می کردم.همیشه دوست داشتم خدا همه ی مریضا رو شفا بده.دوست داشتم خدا به همه ,بچه های سالم و خوب بده تا خوش بخت باشن(آخه خودم 7 سال تو ترافیک موندم و مامان همیشه برام می گفت بچه دار نشدن  چه سختیهایی داره).بعد دعا می کردم خدا همه ی اعضای  این خونواده هایی  رو که بچه هم  بهشون داده(!)کنار هم نگه داره و همه احساس خوش بختی کنن.می گفتم خدایا به همه ی بابا ها پول بده(و تاکید می کردم پول حلال)تا بتونن برای خونواده هاشون خرج کنن و پیش اونا شرمنده نباشن و ...!اینا آرزوهای دوران ابتدایی من بود که هر روز پخته تر می شد.شاید واسه بچه ای به اون سن اونم تو اون زمان که بچه ها به اندازه ی بچه های امروزی روشن فکر(!)نبودن,یه کم سنگین به نظر می رسید.ولی مامانم خیلی باهام صحبت می کرد و من همه ی این چیزا رو می فهمیدم.یادمه اون موقع هایی که "کفشای تق تقی پاپیون دار قرمز"می پوشیدمو کلی ذوق می کردم,هر وقت می رفتم بیرون و می دیدم یه مغازه دار جلوی مغازه اش واستاده,سرمو می انداختم پایین و زل می زدم به پاپیونای کفشم و دلم می گرفت.فکر می کردم اون بیچاره تمام روز  رو منتظر یه مشتری می مونه و هیچ پولی در نمیاره.ازش خجالت می کشیدم که نمی تونم پولی بهش بدم!!!!می گفتم خدایا من آرزو دارم اون قدر پولدار بشم که به همه ی آدمای دنیا.... تومن پول بدم(یادم نیست اون موقع درشت ترین اسکناس چند تومنی بود)بعد فکر می کردم کمه ولی  حساب می کردم تو دنیا یه عالمه آدم هست  و من نمی تونم بیشتر از این بهشون بدم و باز ناراحت می شدم!الان از افکار خودم تعجب می کنم.ولی هنوزم اون روحیه ,البته پخته تر و کامل ترش ,تو وجودم هست.از وقتی وارد راهنمایی شدم و چند تا کتاب در باره ی یوگا و نیروهای ما وراء خوندم و فهمیدم به کمک اونا می شه خیلی کارا کرد,یه رویای جدید تو ذهنم شکل گرفت:یه بنیادی تشکیل بدم که آدما با نیروهای مثبت به هم کمک کنن.هرچی که اطلاعاتم در این زمینه بیشتر می شد,جزئیات رویام هم واضح تر می شد.حتی تمام هزینه هاشم بر آورد کردم!فقط یه مشکل کوچولو دارم و اون اینه که تو رشتم!!!!این جا هم همه با بخااااااااااار!چه قدر پایه ان!(خوب بابا نمی خواد به غیرتتون بر بخوره!)ولی من  تصمیم رو گرفتم و می خوام بعد از کنکورم ان شا الله با یاری خدای خوبم کارم رو شروع کنم.نیازی نیست از اول یه دفتر و دستک آن چنانی باشه.خدا پدر این وبلاگا رو بیامرزه نه هزینه ای دارن نه دردسری.با همین وبلاگا شروع می کنم.اولش از اطلاع رسانی که لازمه و پایه ی هر کاریه.به همه می گم که فقط با کمی امید و تغییر دیدگاهشون ,می تونن از زندگی نهایت لذت رو ببرن.می تونن با بیماری هاشون مبارزه کنن و اونا رو از بین ببرن. یا حتی اونا رو هدیه ای از طرف خدا بدونن و جزیی از زندگی.و با وجود همون بیماری  باز هم نهایت لذت رو از این فرصت قشنگی که خدا بهشون داده ببرن.نه فقط برای بیمارها.این بنیاد می تونه برای هر کسی با هر مشکلی  مفید باشه.می دونم الان خیلی متوجه نمی شین.خیلی دارم این شاخه و اون شاخه می پرم.تقصیر منم نیست.خود مساله دامنه ی گسترده ای داره(دامنه ی  R! (خوب اینا رو بعد از کنکور  کامل توضیح می دم.ولی تا اون موقع هم بی کار نمی مونم.

تا حالا چیزی راجع به امواج مثبت شنیدین؟(خوب معلومه که شنیدین) لابد می دونین که امواج مثبت از جمله نیروهی متافیزیکی ای هستن که تو وجود همه ی ما هست و همه می تونیم اونا را تا حد اعلایی پرورش بدیم.اصلا وقتی می گن خدا از روح خودش در انسان دمیده باید این انتظار رو داشته باشیم که قدرتی خیلی بیشتر از این قدرت های محدود فیزیکی داریم.خوب اگه یه کم به خودتون بیشتر توجه کنین و ایمان بیارین که موج مثبت و منفی یه حقیقته,اونوقت می تونین اونا رو در اختیار بگیرین.مثلا اگه هر روز تکرار کنید که به فلان آرزوتون خواهید رسید ,این تو ضمیر نا خود آگاهتون می شینه و تمام رفتار شما در راستای رسیدن به اون هدف جهت دهی می شه.ضمن اینکه شما با این کار کاینات رو موظف می کنید شرایط خارجی رسیدن شما به هدفتون رو هم مهیا کنن.حالا هم از درون و هم از بیرون شرایط مهیاست و شما قطعا به آرزوتون می رسین.

کاینات در واقع همه ی این جهان و نیروهای کیهانیه که خدا آفریدتشون و اونا رو موظف کرده تا آرزوهای ما رو برآورده کنن.شاعر می گه "ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند.....که جان دارد و جان شیرین خوش است"! اِ نه این مال یه جای دیگه بود!

آره این ابر و باد و مه و خورشید و فلک در واقع تمثیلی از همون کائناتن.

(خوب آخه من الان باید این نوشته ها رو بریزم تو نت خوب وقت ندارم براتون توضیح بدم که!هی می گه یعنی چی چرا داری چرت و پرت می گی!خودت چرت و پرت می گی بخون اگه متوجه نشدی خوب ساعت مطالعه ات رو بیشتر کن.4تا کتاب بخون بچه! هی پارازیت می اندازی حواسم پرت می شه)

آهان می گفتم.من الانم بیکار نمی شینم.می دونین؟ با چند تا از دوستام یه قراری گذاشتم (این ایده نزدیک 4-5 ساله تو ذهنمه و تازه عملیش کردم)که همه سر یه ساعت مشخص,آخرای شب,واسه هم و واسه ی همه ی آدمای دنیا انرژی مثبت سند کنیم.بدین وسیله از شما نیز دعوت می شود که به جمع ما بپیوندید.آره .بیاین شبا راس ساعت 11(که تقریبا همه وقت دارن)فقط برای دو دقیقه ,یه مراقبه ی کوچولو داشته باشیم  تا هم خودمون آرامش پیدا کنیم هم به خودمون و دو ستامون و هر کس که نیاز به این انژی ها داره ,کمک کنیم به آرزوش برسه.

مواد لازم برای تهیه ی یک پرس مراقبه برای N نفر:

1- در یک اتاق آرام یا به همراه یک موسیقی ملایم ,روی یک صندلی(ترجیحا رو به قبله) صاف بنشینید(ولو نشیدا)

2-چشمها را ببندید و انگشت شصت را روی اون انگشت وسطیه که اسمشو نمی دونم قرار دهید.

3-(این شعر پیشرو مثله بقیه ی رپای فارسی مزخرفه ولی نمی دونم چرا ازش خوشم اومده و الانم دارم گوش می دم!)آرام نفس های عمیق بکشید (دم توسط بینی,بازدم از طریق دهان,بالا و پایین رفتن شکم باید محسوس باشد)

4-پس از چند ثانیه که ذهنتان آرامش نسبی یافت  آرام آرام خود را در میان یک منبع نور تصورکنید که امواج نورانی و مثبت از هر طرف به سمت شما و از سوی شما به هر طرف(!)جریان دارند.در همین حین به آرزوی خود فکر کنید و بر آورده شدن آن را تجسم نمایید.سپس به همراه امواج مثبت به نزد دوستانتان بروید و  رشته ای نورانی از ذهن خود به ذهن آن ها متصل نمایید تا بدین وسیله برای بر آورده شدن آرزوی آنها و خودتان تبادل انرژی نمایید ..سپس خود را روی قله ای فرض کنید و آنگاه امواج مثبت را مانند انفجار هایی پی در پی از وجود خود به تمام دنیا هدیه دهید(عین این فیلم تخلیا)از صمیم قلب برای خوشبختی و سلامتی و آمرزیده شدن گناهان همه ی انسان ها دعا کنید.

5-به اتاق خود برگردید و آرام آرام در و دیوار اتاق را تجسم نماید و سپس به آرامی چشم هایتان را باز کنید.

پی نوشت:زمان استاندارد برای چنین مراقبه ای بین 10 الی 20 دقیقه است(توجه کنید که بیشتر از 30 دقیقه خیلی خطرناکه حسن.جدی گفتما بیشتر نشه که می رین تو هپروتی  به نام خلسه و اونوقت بابا ماماناتون میان خره منو می گیرن.حتی اگه  تو خلسه هم نرین خیلی بده چون انرژیتونو برای مدت چند روز از دست می دینو  و خمار می شین!پس جو گیر نشینا یه وقت)

اما خوب اگه این قدر وقت ندارین همون راس  ساعت 11 بشینین رو صندلی و اون کار ها رو انجام بدین اما به جای تصور اون دنیای نورانی فقط تصور کنید تو اتاقتون هستید و رشته های مثبت و انواری از ذهنتون به کل دنیا منتشر می شه و اونوقت آرزوی خود و دوستستونم خیلی مختصر تصور کنید.

خوب الانه که مامان بیاد.

من دیگه برم.فقط دوست دارم هر کسی که می خواد به این جمع بپیونده اسمش رو تو قسمت کامنتا بگه تا هم بفهمیم چند تا دوست خوب هر شب به یادمونن و هم این که تو اون لحظه ها چند تا انرژی سفارشی و مشت واسه اون عده ی به خصوصم بفرستیم.

شاد باشید و جاری

پر از انرژی مثبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

برای کنکور ما هم دعا کنید

بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود              

                    

                    +

                    +

                    +

                    +

     + + + + + + + + + +

                    +

                    +

                    +

                    +

(بیشتر شبیه صلیب شد.حالا اگه بلوگفا قاطی نکنه و همینی که تو وردمه تو بلاگمم بیفته!)

اللهم عجل لولیک الفرج

(وای این قسمت مدیریت بلوگفا چه قدر ناز شده!)

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت19:23توسط آرزو | |