تبليغاتX
گشت ارشاد!


گشت ارشاد!

قبلا اسمش" سنگ صبور تنها" بوده.

سلام رفقا.چه طورین؟

آقا رفتیم تو آمار وبمون دیدیم با افت مخاطب ماجه شدیم  ء لذا بر آن شدیم که پستی دهیم تا وب را از این اوضاع کساد خارج نماییم.

بی لا وارث این کی برده هم که ویرگول (ویلگول؟) نداره که.شما فکر کنین این ویرگوله: ء

خوب پست قبلی که خورد به دانشگاهمونو لیاقت پیدا نکردیم تکمیلش کنیم.

از وقتی جوابا اومد تا حالا خیلی سرم شلوغ بوده.اگه بدونین چه اتفاقایی افتاد!!کتاب می شه نوشت باهاشون!ولی خدا رو شکروان شا الله هرچی اون می خواد بشه.راضیم به رضاش

 

ای بابا...کار پیش اومد.باس برم.این پست صرفا برای از دست ندادن مخاطب بوده و هیچ ارزش دیژری ندارد.

چاکر همه بر و بکس عزیز به خصوص دانشجو های جدید الورود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:40 توسط آرزو| |

به نام خدای خوبی ها

سلام به بنده های خدا.سلام به مهمونای یزرگترین مهمونی عالم.

خدا رو سپاس که باز در خونه شو به رومون باز کرد.حالا دیگه با ماست که از این فرصت استفاده کنیم یا غفلت،دستمونو از نعمتای بی نظیر این ماه کوتاه کنه.

ماه ماه دعاست و استجابت اون.پس بیاین تو این ماه برای همه دعا کنیم .برای عاقبت به خیری همه مون،سلامتی،سعادت،فهم،آزادگی، و "عدالت"... چیزی که این روزا نبودش خیلی احساس می شه.برای کهریزکی ها برای اوینی ها برای نجات از دست اونایی که با سو استفاده از مردم می خوان به هدفشون برسن.برای رهایی از دست اونایی که با سو استفاده از قدرت ، وحشیانه با مردم بر خورد می کنن.برای ظهور امام زمان .برای اینکه تا اون موقع یه آدم "عادل" به داد مردممون برسه.

پارسال توفیق شد و یه ختم قران داشتیم.امسال اما دو تا برنامه داریم.یکی ختم قران و دیگری چیدن 30 تا شکوفه از آیه های پر نور قران.برای اینکه توجهمون به مفهوم قران جلب شه.برنامه به این ترتیبه که هر کس یه جز رو انتخاب می کنه و تا آخر این ماه مبارک ،هر مقدار از اون رو که تونست می خونه.بعد یه آیه از بین آیه هایی  که خونده انتخاب می کنه.آیه ای که چیزی ازش یاد گرفته،یا بهش آرامش داده،یا به نظرش جالب اومده.نکته ای از توش یاد گرفته.جواب سوالیشو پیدا کرده.چیزی در موردش خونده.مطابقت علمی با چیزی داره....یا خلاصه به هر دلیل دیگه ای  اون آیه رو انتخاب کرده.بعد دلیلشو یا چیزیو که از اون بخش یاد گرفته عنوان می کنه.این جوری 30 جرعه ی گوارا از دریای نورانی قرآن می نوشیم و این فیض رو با هم شریک می شی.

حالا هر کس که می خواد تو هر کدوم از این دو تا برنامه شرکت کنه اسمش رو و اسم جزی رو که انتخاب کرده تو کامنتا بگه و یاد آوری کنه که تو ختم قران شرکت می کنه یا تو انتخاب  یکی از 30 آیه.

 

 

 

۳۰شکوفه از قرآن: 

جز ۱=>

جز۲=>

جز۳=>

جز۴=>

جز۵=>

جز۶=>

جز۷=>آرزو

جز۸=>

جز۹=>

جز۱۰=>

جز۱۱=>

جز۱۲=>

جز۱۳=>آقا احسان

جز۱۴=>علی آقا

جز۱۵=>

جز۱۶=>

جز۱۷=>اون!

جز۱۸=>(شاید)دختر دریا(!)

جز۱۹=>

جز۲۰=>آرزو

جز۲۱=>

جز۲۲=>

جز۲۳=>

جز۲۴=>

جز۲۵=>

جز۲۶=>

جز۲۷=>

جز۲۸=>

جز۲۹=>مهشید جون

جز۳۰=>آیدا جون

ختم قرآن:

جز ۱=>"dadashi"

جز۲=>"dadashi"

جز۳=>"dadashi"

جز۴=>"dadashi"

جز۵=>امید جون

جز۶=>"dadashi"

جز۷=>آرزو

جز۸=>امید جون

جز۹=>محمد آقا

جز۱۰=>سمانه جون

جز۱۱=>سمانه جون

جز۱۲=>سمانه جون

جز۱۳=>Knight Of Justice

جز۱۴=> علی آقا

جز۱۵=>پگاه جون

جز۱۶=>محمد آقا

جز۱۷=>نیایش جون

جز۱۸=>دختر دریا

جز۱۹=>اون جون!

جز۲۰=>فاطی جون

جز۲۱=>فاطی جون

جز۲۲=>فاطی جون

جز۲۳=>محمد آقا

جز۲۴=>آقا اردلان

جز۲۵=>ghdr جون

جز۲۶=>آقا نیما

جز۲۷=>بهاره جون

جز۲۸=>اون جون!

جز۲۹=>مهشید جون

جز۳۰=>امید جون

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

سایت گرداب وابسته به سپاه، در حال انتشار عکسهای مردم به عنوان خرابکار و اغتشاشگر است. یکی از راههای آسان مبارزه با این سایت، معرفی آن به عنوان سایت مخرب به مایکروسافت و گوگل است. جزئیات این طرح را دراینجا  بخوانید

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:29 توسط آرزو| |

سلام.دیدین برگشتم؟!(سنجد)

سلام رفقا.

شیمی احوال چتویه؟

کیف یاخچیدی؟

how R U?

ca va?

آقا ما 3-4ماه کلاس فرانسه رفتیم فقط همین سلو سا وا شو یاد گرفتیم!هرچیم انگلیسی بلد بودیم یادمون رفت.لهجهمونم که تو کلاس زبانزد عام و خاص بود(چه خود شیفته!)با کله سقوط کرد الان مثه دهاتیای انگلیسیم نمی تونم حرف بزنیم!نه که فک کنین ما خنگ بودیما!نه اتفاقا ما از همه بیشتر یاد گرفتیم ولی آخه اصلا _اصلا اصلا_ درس نمی داد که.استادمون یه خالی بند حرفه ای بود که البته ما مچشو گرفتیم ولی به روش نیاوردیم.فک کنین این 4 ماه شاید مثلا از 40 جلسه ای که رفتیم تو 10تاش اصلا دست به هیچی نزدیم یعنی درس نمی داد می گفت این جلسه حساب نیس .فقط حرف می زدیم.بعد 20تای دیگه اش فقط روخونی درس بود .یه صفحه رو همه می خوندیم بعد می بستیم دوباره حرف می زدیم.سر جمع 5 جلسه یه کم گرامر درس داد که انقد قاطی پاتی بود کسی چیزی نفهمید.5جلسه هم نمی دونم چی شد!البته همون اوایل فهمیدیم که اینجا به اسم کلاس زبان یه سری کارای بد بد انجام می دن!!!!!اونم این که بچه ها رو می فرستن خارج یه پورسانتیم می گیرن .نمی دونین که از همون جلسه ی اول رو مخمون راه می رفت که بیاین بفرستمتون خارج اینجا بدرد نمی خوره و اینا.ما هم که سه تامون کنکوری بودیم با اون وضع گند کنکور دیگه داشتیم گرم می شدیم بریم!ولی خدا خواست دستش واسمون رو شد نرفتیم!

خلاصه این از استادمون که ادعاش می شد دکترای فیزیکشو تو فرانسه گرفته و خلبان بوده و کل دنیا رو گشته.بعد همون جلسه ی دوم که داشت یکی از جهانگردیاشو تعریف می کرد یهو یه پسره* که کنارم نشسته بود مهندس معماری بود شروع کرد به حرف زدن راجع به همون مکان و بعدش گفت من دور دنیا رو با دوچرخه گشتم!آقا ما رو می بینی یهو برقمون گرفت!آخه آرزو داشتیم دور دنیا رو با دوچرخه متر کنیم.هیچی دیگه ازون به بعد که میومودیم خونه تا یه ساعت مخ مامانمونو می خوردیم اول که خاطرات مارکو پولو رو تعریف می کردیم بعد می گفتیم الا و بلا ما هم می خوایم بریم!

هیچی دیگه جذابترین قسمت کلاس همین بود چون ازون به بعد هر جلسه مارکوپولو قسمتی از خاطراتشو تعریف می کرد کلی هم با حال بود.

بعد اون دو تا دآش پشت کنکوریمون  رفتن دانشگاه مارکو پولو هم نصفه نیمه میومد (چون درسی که نمی خوندیم)ما هم افتادیم تو یه کلاس دیگه اینجا سه تا آق وکیل داشتیم که آق دکتر یه آق مهندس!فقط ما پشت کنکوری بودیم!آق وکیلا که هنوز ترم 3-4 بودن و فنچ بودن ولی آق مهندس و آق دکترمون که هر کدوم یه دختر داشتن بخشی از زمان کلاس رو اختصاص می دادن به سخن گفتن در باب بی نیازی دنیا به زنان!و با همراهی استادمون تا می تونستم از زنا بد می گفتن ما هم می دیدیم زیاد دارن چرت می گن فقط می خندیدیم البت بماند که یه بار ما رو به مناظره دعوت کردن ما هم با یه جمله کاری کردیم از گفته شون پشیمون بشن و دیگه باب این گونه مصاحبات رو ببندن!چرا من دارم اینقد فک می زنم؟یهو گفتم سا وا یاد کلاس افتادم و دلم واسه پول و و وقتی که صرف هیچی کردم سوخت!البت کلی خاطرات با حال داشتیما ولی دیگه مجال گفتن نیست. حالا اگه دیدم زیاد اصرار می کنین بقیه شو بعدا می گم!به خدا ائمدم نشستم پای نت شروع کردم نوشتن نفهمیدم چی دارم می نویسم کلیم پول تلفن اومد واسما!خوب دختر برو از نت بیرون بنویس بعد بیا دیگه!آخه اصلا قصد آپ کرئن نداشتم همین جوری نوشتم.واسه این نوشتم که ghdr خودشو معرفی کنه!آخه گفت هر وقت آپ کنی من خودمو معرفی می کنم!وای خاکا می سر دو ساعته نتم یاهوم وا نمی شه اون آیدیم که اد لیستش به خاطر فیلترینگ دولت پرید.

کی می شینه این چرت و پرتای منو می خونه؟!

آپ بی هدف به این می گنا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشتز:

۱-اسم کلاسمون پرواز بود.اگه اونجا کلاس می رین مواظب باشین گول نخورین.البت توصیه می کنم اصلا اونجا نرین کیفیت نداره.فقط کانون زبان و کیش.

۲-*:اگه می خواین راجع به این پسره بدونین "کاوه فرحمند "رو تو گوگل سرچ کنین.خیلی جاهای مهم عضوه که احتمالا حتی اسمشم نشنیدین.منم نشنیده بودم ولی استادمون هی با تعجب می گفت تو چه جوری اینجاها عضو شدی؟!؟!؟!

یه بار دور دریای خزر چرخیده یه بارم دور دنیا که دوست دخترش واسش جور کرده بود!!خداییش این اطلاعات رو کجا می تونین پیدا کنین؟ هدف اصلی سفراشم حفظ محیط زیست بوده.ولی خیلی بده که یکی تو شهر خودم این کارا رو کرده باشه ازش خبر نداشته باشم حالا چه برسه به شما که خیلیاتون تو شهرا و استانای دیگه این.

 

TinyPic image

۳-دوباره اعتراف می کنم بی هویت(همون بی هدف)ترین پستم بود!

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:4 توسط آرزو| |

                                     

ستاره ای که خاموش شد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قولم مبنی بر آپ نکردن یادم نرفته اما دینی که به ایشون داشتم باعث شد حد اقل کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم.پاکترین آدم روی زمین بود.از ۱۸ سالگی به مقام داشتن کرامت رسید.دیروز که تشییع جنازه شون بود فهمیدم :"من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا..."

 

امام زمان بهشون گفته بود به پیرا بگو نگران نباشن قبل از اینکه بمیرن ظهور می کنم... .

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنتا بسته است.خواستین نظر بزارین تو پست قبل بزارین.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:16 توسط آرزو|

به نام خدای مهربونی ها

سلام.امروز 14 دی 1387, سالگرد رفتن بابای مهربونمه.یه نامه براش نوشته بودم که بزارم تو وب اما نمی زارم.یکی دیگه می نویسم.

بابای خوب  آرزو،سلام.

بابای مهربونم دو ساله تنهامون گذاشتی و رفتی .دو ساله که بغلم نکردی؛نبوسیدیم؛برام چیزی نخریدی ؛نصیحتم نکردی؛منو نبردی گردش...دو ساله که ساده ترین اتفاقات روز مره ای که با بودن تو شکل می گرفت و هیچ وقت توجهی بهشون نداشتم  حالا برام شده آرزو.

آرزو.چرا اسممو گذاشتین آرزو؟فکر می کردین من تجسم آرزوهاتون می شم؟بابایی من دو ساله از آرزو دور شدم.از خودم از چیزی که شماها می خواستین.بابایی فاطمه می گه "زندگی رو  سخت نگیرید. حتی بیماری حس هایی به من داده  که تونستم از ماورا ش  زیبایی رو ببینم. و به آفتاب لبخند بزنم."  آره منم یه روزی همین عقیده رو داشتم.می خواستم از پس سختی نبودنت زیبایی حکمت خدا رو ببینم اما نتونستم.نتونستم چون من مثه فاطمه قوی نبودم.چون خیلی ضعیف بودم.خیلی.منو ببخش که نا امیدت کردم.منو ببخش که این همه عذابت دادم.به خدا پشیمونم.از همه ی بدی هایی که در حقت کردم.می خواستم بعد رفتنت جبران کنم کم کاری هایی که در حقت کردم اما چند برابر اون موقع رنجت دادم با کارام.بابایی از خدا خواستم کمکم کنه جبران کنم.این روزا دعا زود براورده می شه.آخه محرمه.

محرمه. محرم و کربلا و امام حسین تو زندگی من نقش چندانی نداشتن.اما اون روزی که تو رفتی یکی تو دلم یاد کربلا رو انداخت.اون وقت بود که آَشوب دلم آروم گرفت.اون وقت بود که هرچی راجع به محرم شنیده بودم رو "فهمیدم".با تمام وجود درک کردم و آروم شدم.

آروم شدم.آروم شدم وقتی که فهمیدم یکی وبمو خونده که امسال عاشورا ؛کربلاست.یکی که بابابی عزیزش شهیده.اونم از نوع جانباز شیمیایی.همیشه واسه این آدما احترام زیادی قائل بودم چون بیشتر از همه از جنگ ضربه خوردن و درد می کشن.بابایی به علی گفتم برات دعا کنه.خیلی به باباش اعتقاد پیدا کردم.حالا دلم آرومه که یه شهید مقدس اون جا هواتو داره. حالا دیگه  حتی با اسم عاشورا و کربلا و شهید هم  به یادم میای.

به یادم میای وقتی دارم با عموها حرف می زنم.نمی دونی چه جوری تقلا می کنم که اشکم در نیاد و بغضم تو صدام اثر نزاره.بعضی حرکاتشون عجیب شبیه توست.وای بابایی ...گاهی وسط حرف زدناشون یه حرکتیشون ،صحنه ای از تو رو مثه صاعقه میاره تو ذهنمو من می لرزم.لبامو گاز می گیرم،الکی لبخند می زنم و تند وتند پلک می زنم که مبادا بغضم بشکنه و اشکم سرازیر بشه...آخه اون لحظه با تمام وجودم دلم بودنتو می خواد.دوست دارم بغلم کنی.بعد قد تموم این دو سال نبودنت گریه کنم و بگم چه قد بهم سخت گذشته.

چه قد بهم سخت گذشته وقتی  تو لحظه های سخت زندگیم نیاز به حضورت داشتم و نبودی.دارم و نیستی.واسه دختر بابایی ای مثه من واقعا سخته.با هر چیزی به یادت میا فتم و بعد سرگردون می شم که کجا پیدات کنم.اون وقت فقط می تونم یه فاتحه برات بخونم.

یه فاتحه برات می خونم و شمع روشن می کنم.تو حیاط خواهر امام.وقتایی که نمی تونم بیام لنگرود پیشت.بابایی چه خوب شد که خواهر امام رو پیدا کردم.بانوی عزیزیه.جمعه ها با بچه ها میریم زیارتش.بعد واسه یاکریما گندم میریزیمو یهو 200تا یاکریم دورمونو می گیرن.یاد وقتایی میافتم که برا جوجه هام دونه می ریختم.جوجه هایی که تو برام می خریدی.وقتایی که ماموریت می رفتی و از خونه های روستایی رد می شدی.گاهیم منو امید رو با خودت می بردی.اون وقتا که کوچیک بودیم و راننده ات آقای طاهری بود با اون ماشین جیپش که گاهیم پسر کوچولوش مهدی رو میاورد و اونوقت ما سه تا جشن می گرفتیم پشت ماشین و هی با وسایلای کارت بازی می کردیم .یا تو چشمه هایی که آبشونو اندازه می گرفتی آب بازی می کردیم و من که هنوز خوندن نوشتنم بلد نبودم با ریز بینی یه مهندس دقیق می شدم به کارات و نظارت می کردم و حتی کمک!

کمک...خدایا کمکم کن که دوری بابام بیش از این نابودم نکنه.کمکم کن مثه فاطمه  و سارا  و علی و مهرناز,منم بتونم راه درست رو برم و روح بابامو شاد کنم.همون جور که مادرفاطمه و پدر علی وسارا ا و مهرنازازشون راضی ان ،بابای منم بهم افتخار کنه.و بیاد به خوابم تا بهش بگم که چه قدر دوستش دارم...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این جا برام بهترین جای دنیا بود چون فقط این جا می تونستم از دلم بگم.فک می کردم هیچ وقت سنگ صبورمو نبندم .فک می کردم همون قدر که من آدمایی که این جا میانو دوس دارم اونا هم منو دوس دارن.اما انگار اشتباه می کردم.شاید خاصیت دنیای مجازی اینه.تا وقتی هستی عزیزی اما وقتی حضورت کمرنگ شد یادت خط می خوره.

این جا دیگه خیلی سوت و کور شده.به جز چند نفر، دیگه کسی این جا رو یادش نمونده.اتفاقا دوستامم بیشترشون بزرگتر از خودم بودن و نمی تونم بگم به خاطر قبول شدن تو دانشگاه و وارد شدن به دنیای جدیده.بیشترتون از قبل دانش جو بودین.حتی اونایی که شماره مو دارنم خبری ازم نمی گیرن.هه!لابد به خاطر درسمه!

می خوام ازین جا برم.به بهونه ی درس!گوشیمم خاموش می کنم.به همین بهونه.باور کردنیه.کسی شک نمی کنه.شایدم درس سر گرمم کنه.اما هیچ وقت آدمایی که این جا پیدا کردمو یادم نمی ره .از تک تکتون خیلی چیزا یاد گرفتم.بهترین دوستام دوستای مجازیم بودن.این آخرین پستمه .دست کم تا یه مدت طولانی.شایدم یه روزی برگردمو اگه بلوگفا هم مثه دوستای مجازیم منو از حافظه اش پاک نکرده باشه بازم آپ کنم.دوس دارم ببینم تا اون موقع کیا برام کامنت گذاشتن.کیا منو یادشون بوده.

دیروز از بین دوستای مجازیم "فقط" یه نفر سال بابامو یادش بود.اونم یه دوست جدید بود که تازه وبمو خونده بود.هر چند من حتی منتظر همونم نبودم.آدما این روزا خیلی درگیرن.ولی دوس دارم همیشه روزایی که برای دیگران مهمه رو یادم بمونه.آخرین باری که از دست کسی ناراحت شدم به خاطر فراموش کردن یه مناسبت،تولد امسالم بود.ممکنه خیلیا تبرک گفته باشن اما من فقط از چند نفر انتظار داشتم که وقتی یکیشون یادش رفت خیلی ناراحت شدم.یکی از دوستای صمیمیم بود.از فرداش دیگه حس کردم از این چیزا ناراحت نمی شم.دیروزم ناراحت نشدم.فقط وقتی دیدم یکی یادش مونده حس خوبی بهم دست داد.

خیلی حرف زدم.ببخشید.این آخر لینک پستایی رو می زارم که از بابام نوشتم.

و از هر کی این متنو خونده خواهش می کنم یه فاتحه برای عزیز من و عزیز اونایی که اسمشونو بردم بخونه.

امیدوارم همه در پناه خدا و زیر سایه ی پدر و مادرتون زندگی  شاد و خوش  و موفقی داشته باشین.

شاد باشید و جاری

بدرود...

 

 

شب چهارشنبه 13 دی 1385   از سخت ترین لحظات عمرم با شما گفتم و همراهیم کردین.

آخرین روز پدری که بابا کنارم بود  و فقط من می دونستم آخرینه...

و من شکستم... بد شکستم...

بابایی یه سال گذشت... اولین سالگرد بابای عزیزم.

بابای آرزو روز پدر امسال.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:31 توسط آرزو| |

من این وبمو خیلی دوس دارم و نمی خوام ف.ی.ل.ت.ر بشه واسه همین یه مطلب خیلی جالب در باره  و.ز.ی.ر  ک.ش.و.ر  جدید براتون می زارم تو اون یکی وبم.حتما ببینید.همون جا هم نظر بدین.

اون یکی که بی سواد دراومد این یکی هم ر.ا.ن.ت .خوار  حرفه ای!

 

مرد 160میلیارد تومانی

 

(اگه لینک مستقیم وا نشد این آدرس رو تو آدرس بار مرورگرتون بنویسید:

www.nikan-rasht.blogfa.com 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:19 توسط آرزو|

                  

خواهر امام  سه تا 100!!!

این جمله تو رشت مثل یه ضرب المثل رایج شده."خواهر امام"محله ی سمساری ها و ارزون فروشی های رشته.طوری که وقتی یکی  یه چیز رو گرون تر از قیمت واقعیش می خری بقیه واسه حال گیری  این جمله رو بهش می گن!یعنی تو محله ی "خواهر امام", سه تا ازونا رو 100تومن می فروشن!!

اما تو این محله ی ارزون قیمت,یه چیزی هست که از همه ی گنجای دنیا با ارزش تره...کسی که گذاشتن اسمش رو این محله پارادوکس غریبی ایجاد کرده.کسی که خواهر یه  امامه.

این جا مقبره ی خانومی به نام "فاطمه اخری(س) " خواهر امام رضا (ع) هست.اما چیزی که باعث شده از ایشون تو وبم بنویسم,یه نذره!فناوری اطلاعات و IT  و دنیای مدرنه دیگه!ندری به جای آش و شعله زرد,پست می دم!برا سیر کردن روح آدمی.برای شناسوندن این گوهر بی بدیل به کسایی که خیلیاشون تو چند قدمیش زندگی می کنن اما بهش سر نمی زنن تا از ناب وجودش لبریز بشن.

جاتون خالی امسال که مشهد بودم جلوی حرم امام رضا مثل همیشه غلغله بود .هل دادنا,جیغای گاه و بی گاه زن ها,روسری هایی که میافتاد و موهایی که پریشون می شد...انگار که لمس پنجره های ضریح,امضای سند قضای حاجاتشونه!غافل از اینکه صاحب این خونه  تو زندون ضریح نیست...تو معبد دل های  حاجتمند خودشونه... .

حالا این جا,صد ها کیلومتر دورتر ,تو یه بقعه ی ساکت و آروم,خواهر همون مهربون,آروم گرفته و مثل برادر عزیزش بزرگوارانه  آرزو های زوارشو برآورده می کنه.این جا نه کسی کسی رو هل می ده  و نه کسی جیغ می زنه.اما فرقی که با امام زاده های دیگه داره,اون گلدون فلزی معروفشه!

یه گدون قدیمی که جلوی قسمت داخلی درب ورودی خانوما ,از سقف آویزونه.می گن اگه زیر این گلدون واستی و حاجت بخوای,بهت می ده.البته می دونم که این جا هم نباید اسیر بت های فلزی شد.اما فکر می کنم این گلدون یه نماده.واسه نشون دادن تعداد زیاد آدمایی که حاجت می گیرن.واسه تجدید عهد و ایمان.واسه آروم شدن  دل های کوچیکی که صبر و طاقت ندارن و می خوان مطمئن شن که حاجتشونو می گیرن(مثه من)

می دونین...حتی اگه نمی خواین زیر این گلدون دعا کنین باز هم بهتره یه چند دقیقه ای یه گوشه بشینین و کسایی که زیرش وا میستن رو نگاه کنین.

اعجاز زیباییه.یه پولی می گیری دستت و زیر گلدون رو به قبله  می ایستی.خواسته ی دلتو می گی و یه حمد و توحید می خونی.اگه روا شدن حاجتت صلاح باشه,بی اختیار شروع می کنی به چرخیدن.اگه طرف حرم چرخیدی خواهر امام حاجتو می ده و اگه طرف چپ چرخیدی,برادر مهربونش..همون که فرسنگ ها دورتر جلوی حرمش محشری بر پاست!خیلی قشنگه.شاید از هر 10نفری که  می ایستن,حد اقل 8تاشون می چرخن.بعضی ها به حدی سریع می چرخن که دل آدم می لرزه.برای رفتن زیر این گلدون لازم نیست تو صف بمونی.شلوغ ترین روزها حد اکثر ممکنه 10دقیقه منتظر بمونی.این حاجت دادن بانوی حرم,برای زوار همیشگیش خیلی عادیه و مجبور نیستی موقع دعا کردن حواست به این باشه که زیر نظری و اگه نچرخیدی ضایع می شی و ...!!!فقط ممکنه تازه واردا(مثل من و دختر خاله مو هم خونه ای هاش که قرار گذاشتیم هر جمعه بریم اونجا) نگاهت کنن!پس دل بده به صاحب حرم و به خدای مهربونش و دعا کن...

جالب تر از همه اینکه این امکان فقط برای خانوماست(!!!!)و آقایون نمی تونن بیان و زیر این گلدون دعا کنن!اما مطمئنم اونا هم از وجود مقدسش لطف ها دیدن که کرور کرور واسه زیارتش میان.داخل ضریح بیشتر از هر اما زاده ی دیگه ای دیدم پول ریخته شده.

اگه خواستین برین,بهتره صبح جمعه باشه.جدا از ثواب زیادش,این موقع هم خلوته و هم حیاط مسجد پره از کبوتر و یاکریم.موجودات قشنگی که دیگه حضورشون تو مساجد داره مختص می شه به داستان های قدیمی.و برای  من,دختر قرن بیست و یکم,که دل تنگ مساجد کهنم,با همون شبستان ها و شمع ها و کبوترهای هرگز ندیده,این حرم,هرچند که سالهاست اسیر داربست و مصالح ساختمونیه,تداعی کننده ی اون فضای ناب آسمونیه.

بانوی مهربونم...ممنون که به سمت خودت...به سمت عشق و عرفانت ,گردوندیم.

نذرم خرد و نیازم عظیم بود.با نظر لطفت نوازشم کن...دوستت دارم.

                         goldun

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱:دقت کردین چه قدر تند تند آپ می کنم؟!!!

پ.ن۲:دوست ندارم صرفا موقع نیاز به مقدسات پناه ببرم و فقط ازشون بخوام نیازمو پاسخ بگن.دینم قشنگتر ازین چیزاست.واسه من زیارت این بانو بیشتر برای آرامش دلم اهمیت داره.

 

                       zarih 

 

 

                      

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:5 توسط آرزو| |

به مناسبت حضور کوتاه و یکروزه ی استاد و الگوی عزیز و دوست داشتنیم پروفسور سمیعی در رشت

                                  samiE1

ایشون امروز علیرغم برنامه ی فشرده ای که تو تهران داشتن به خاطر دعوت رییس دانشکده ی پزشکی دانشگاه گیلان به رشت اومدن.تو بیمارستان الزهرای رشت سمینار داشتن که منو ریحانه(که خونمون بود)به شدت دوست داشتیم بریم اما چون شب تا ساعت ۳ بیدار بودیم خواب موندیم و نتونستیم ببینیمشون و به شدت ناراحت شدیم.اما چند دقیقه ی پیش به طرز باور نکردنی ای وقت گرانبهاشونو گذاشتن در اختیار شبکه ی محلی گیلان با اون مجریای سطح پایینش !و جاتون خالی نمی دونین چه حس افتخاری داشتم وقتی به زبون رشتی گفتن"امی همشهریانه قوربان"...وقتی واسه شعر رشتی ای که مجری براشون خوند" به به " می گفتن و وقتی از دکور محلی برنامه و از میرزا قاسمی ای که ظهر خورده بود حرف می زدن چه قدر ذوق کردم...خیلی دوسشون دارم!یه بیو گرافی کوتاه از زندگی خصوصی و کاریشون براتون می زارم.البته ایشون دوس ندارن کسی تو مساحبه هاشون سوال شخصی ازشون بپرسه!حقم دارن خوب!وقتشون خیلی گرانبهاتر از این چیزاست...

بیو گرافی پروفسور مجید سمیعی عزیز:

پروفسور مجید سمیعی در یک خانواده معروف گیلانی به سال 1316هـ.ش در تهران متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رسانید و سپس عازم آلمان گردید. رشته های بیولوژیکی و پزشکی را در دانشگاه ماینتس به پایان رسانید و سپس دوره ی تخصص جراحی مغز و اعصاب را زیر نظر پروفسور کورت شورمن شروع کرد و در سال 1349 به اخذ درجه ی تخصص در این رشته نایل آمد. وی کار علمی را با سمت استادیاری و معاونت بیمارستان جراحی مغز و اعصاب آغاز کرد. پس از چندی سرپرستی بخش جراحی مغز و اعصاب اطفال را به عهده گرفت. در سال 1351 به اخذ درجه ی پروفسوری جراحی مغز و اعصاب از دانشگاه ماینتس نایل گردید. ضمن کارهای پزشکی و تدریس، لحظه ای از تحقیق و تتبع غافل نبود و در زمینه ی تورم مغز و ترمیم و بازسازی جراحی اعصاب محیطی مطالعات ارزنده ای انجام داد. در سال 1350 اولین دوره از دوران آموزشی جراحی میکروسکوپی را آغاز کرد و در سال 1356 نخستین آزمایشگاه تمرین جراحی میکروسکوپی آلمان را با کمک بنیاد فولکس واگن تأسیس نمود. تجربیات پیوند اعصاب محیطی و بازسازی اعصاب مغز توجه پروفسور سمیعی را به مشکلات جراحی در قاعده ی جمجمه جلب کرد و در این زمینه اولین گامهای پیشرفت را برداشت که مورد توجه جهان پزشکی قرار گرفت. در سال 1356، ریاست بیمارستان جراحی مغز و اعصاب را در شهر هانور به عهده گرفت در همین سال، کرسی جراحی مغز و اعصاب در دانشگاه لیدن هلند به وی اعطا شد و در سال 1366 دانشگاه ماینتس تصدی کرسی جراحی مغز و اعصاب را به وی پیشنهاد کرد. در سال 1367 با قبول تصدی کرسی جراحی مغز و اعصاب در دانشگاه هانور به کار پرداخت. از سال 1367 تا 1371 ریاست انجمن بین المللی قاعده ی جمجمه را به عهده داشت و در سال 1371 به ریاست فدراسیون جهانی انجمنهای قاعده ی جمجمه انتخاب شد. بخشی از تجربیات علمی او در 13 کتاب و بیش از 200 مقاله ی علمی منعکس شده است. برای تجلیل از مقام علمی و تجربیات ارزنده وی و همچنین گامهای بلندی که در پیشرفت جراحی مغز و اعصاب برداشته است، رییس جمهوری آلمان غربی در سال1367 نشان خدمت درجه 1 دولت آلمان را به او اهدا کرد. در همین سال جایزه ی علمی استان نیدرزاکس آلمان، به پاس فعالیتهای پر ارزش وی در راه پیشرفت جراحی مغز و اعصاب به نامبرده اهدا شد. پروفسور سمیعی، طی 25 سال اخیر، در بیش از 200 کنگره ی علمی شرکت و تجربیات پزشکی خود را ضمن سخنرانیهای متعدد ارایه نموده است. وی از سوی مجامع علمی پزشکی جهان تقدیرنامه ها و جوایز گوناگونی دریافت کرده و در حال حاضر در جهان پزشکی به عنوان جراح پیشتاز در رشته مغز و اعصاب شناخته شده است.

صادق احسانبخش در کتاب دانشوران و دولتمردان گیل و دیلم می نویسد: «پروفسور سمیعی پس از ترور (من) در سال 1361 در بیمارستان قلب به عیادتم آمد و پیشنهاد نمود به آلمان بروم تا شاید بتواند عصب هایم را که قطع شده بود پیوند میکروسکوپی نماید. با اینکه 70 درصد نقص عضو داشتم پس از بیرون آمدن از بیمارستان دو سال بعد به آلمان رفتم و مورد عنایت خاص شان قرار گرفتم. خون ایرانی در کالبد پروفسور، او را واداشته بود که بسیاری از بیماران نقص عضو مغزی و غیر مغزی که به آن دیار عزیمت می کردند ایشان چون پدر و برادری مهربان از آنها عیادت می کرد و در صورت لزوم عمل جراحی می نمود. هنگام عمل جراحی صدها خبرنگار و فیلمبردار از در و دیوار بیمارستان عکس برداری می کردند. پروفسور سمیعی سالن مداربسته ای را کنترل می کند که ده ها جراح مغز از گوشه و کنار جهان حرکت دست پروفسور سمیعی را در نوع عمل می بینند. پروفسور سمیعی نسبت به گیلان علاقه ی شدیدی دارد وگاه گاه به گیلان سفر می نماید.وی در نوروز 1387 به همراه برادرزاده خود محمد که برای درمان در تهران به سر میبرد وتمام تعطیلات خود را صرف او نمود واز همسر و فرزندان خود دور بود که این کار پرفسور قابل تقدیر است لازم به ذکر است که از تمام کشورها از ایشان برای عمل جراحی دعوت می شود».

 فهرست آثار پروفسور سمیعی

مقالات: بیش از 200 مقاله ی علمی در خصوص دستگاه عصبی مرکزی و محیطی. کتابها: برش نگاری پنوموآنسفال ـ جنبه های نوین اعصاب محیطی ـ اعصاب جمجمه ای ـ ضربه های وارد بر قاعده ی جمجمه ـ جراحی در ساقه ی مغز و بطن سوم و اطراف آن دو ـ جراحی قاعده ی مغز ـ ضایعات اعصاب محیطی ـ جراحی منطقه ی زین ترکی و سینوسهای پیرامون بینی جراحی مننژیم قاعده ی مغز ـ جراحی کلیوس ـ روشهای نوین بازسازی استخوان ـ دوخت عروق و اعصاب و نیز پیوند در جراحی پلاستیک و جراحی ترمیمی ـ جراحی قاعده ی مغز ـ اطلس جراحی قاعده ی جمجمه.


پروفسور مجید سمیعی، دانشمند و جراح برجسته ایرانی، در حال حاضر ریاست فدراسیون جهانی انجمن جراحان اعصاب [1] و ریاست بیمارستان علوم عصبی هانوفر آلمان را بر عهده دارد.

 

samiE

باشد که  زندگی همه مان مثل ایشان درخشان باشد ...آمین

 منبع:

  neurologists.persianblog.ir

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:28 توسط آرزو| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گل گل گل خودم.دلم خیلی براتئن تنگ شده ها.چه قدر نامردین دیگه کامنت نمی زارین!

خوب می خوام  پست امروزم رو تقدیم کنم به یکی از دوستای خیلی عزیز و دوست داشتنیم که فردا تولدشه. همونطور که  می دونین من نت اومدنم قاچاقیه واسه همین مجبور شدم همین الان که کافی نتم یه پست به عنوان هدیه ی تولد این دوست عزیز ندیده ام بدم.

کسی که می خوام براش بنویسم اسم خیلی خیلی قشنگی داره.از نظر من زیباترین اسم دنیاس! "آرزو "ی عزیز!!

آره این گلم هم اسمه خودمه.آرزو جون من این روزا خیلی غمگینه.به خاطر کنکورش.ولی می خوام بش بگم عزیز دلم تو تو دوستای من یکی از بهترین رتبه ها رو آوردی.۱۶۰۰ رتبه ی واقعا توپیه.این که پزشکی قبول نشدی دلیل بر بی استعدادیت نیست.یادته می گفتی می خوام دکتر قریب شم؟فدات بشم دکتر قریب شدن که به همین آسونیا نیست.این اولین سختی جلو راهه پر پیچ و خم زندگیته.

مطمئن باش که حکمتی تو کار بوده.تو لیاقت بهترین ها رو داری و روح  پاک و بلندت تو رو به اوج می کشونه.اما هر پروازی نیازمند زمین خوردن های زیاده.چرا فکر می کنی دوستات دیگه مثه سابق باهات دوست نیستن؟اگر هم اینطور باشه به نظر من دوستی ای که بر پایه ی رتبه ی کنکور بنا شده باشه هیچ ارزشی نداره.کسایی که ارزش واقعیتو ندیدن واقغا لیاقت دوستی با تو رو ندارن.می دونی الان نزدیک یه ماهه کلی حرف قشنگ آماده کرده بودم برا تولدت بگم اما همه یادم رفت!

روز دختر رو که بهت تبریک گفتم جواب دادی و من اسیر رنجهای بی شمار می شوم .فقط به جرم اینکه مرد نیستم.زنم.

عزیزم اگه قرار باشه یه بار دیگه به دنیا بیام بازهم دوست دارم که زن باشم.قدر خودتو بدون.مرد بودن هیچ وقت به اندازه ی دنیای نجیب و پر احساس  یک زن شیرین نیست.

دوستم هی بهم گیر داده بریم شب شد.کلی چیز می خواستم بگم ولی نشد.فقط بدون که خیلی برام عزیزی که تو بهترین جای دنیام برات پست دادم!

من از فتنه ی قول ها می ترسم/ازین طبق معمول ها خسته ام

صفایی ندارد ارسطو شدن/خوشا پر گشودن پرستو شدن

اینو چند روز پیش واسم فرستادی.عزیزکم تو هم ارسطو می شی و هم پرستو.بهت قول میدم.قول من فتنه نداره

خیلی چاکریم.

ببخشید واقعا نمی دونم چی نوشتم از بس هولم.

                 تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:51 توسط آرزو| |

پیش نوشت:

چند تا از دوستان-چه صمیمی و چه غیر صمیمی(!)- چیزایی گفتن که به نظرم رسید از پستی که دادم بد برداشت کردن!پستی که مشاهده می کنید به هیچ وجه تو دنیای واقعی و مجازی مخاطبی نداره.صرفا یه چیز ذهنیه و به خاطر بارونی که اونشب بارید و شایدم به خاطر کتابای عرفان نظر آهاری که هر وقت می حونم یه لطافتی تو روحم حس می کنم و دوست دارم بنویسم.

در هر حال این نامه برای معشوق رویایم بود .کسی که هنوز پیداش نکردم و به دنبالشم و بدجور دلتنگش! 

امیدوارم سو تفاهمات حل شده باشه.

 

 

 

sds

سلام مهربان من.

.میدانی در این دنیای اینترنت و اس ام اس و میل هنوز هم نامه نوشتن برایم لذتی دیگر دارد.آن هم نوشتن برای تو.تو که عزیز ترین مخاطبی.تو که نگاره های با شکوه عشق را بر روحم حک کردی.آه که چه قدر دل تنگتم..نمی دانی این روز ها چه قدر دلم برای سر نهادن روی آن سینه ی مهربان و مردانه ات پر می کشد.زیباترین لحظات زندگیم همان لحظاتی است که سرم را روی سینه ات می گذارم و به ندای قلب آسمانی ات گوش می سپارم..در پس تپش های آرام و منظمش رازهای عظیمی است و تنها من و خدا می دانیم چه غمهای بزرگی که در آن نیست...می دانم تو چه قدر غمگینی.اما غمت غم خودت نیست. .غم همه ی انسان هاست.تو آنقدر بزرگی که دوست داری به همه ی آدم ها کمک کنی و من عاشق همین بزرگی روحت هستم.نمی دانی ضربان قلب مهربانت چه سخن ها با من می گوید..ای کاش کنارم بودی تا فارغ از این همه هیاهو که در آن غرقم در حضور گرمت دمی می آسودم و تو برایم عاشقانه و عارفانه نجوا می کردی.

یادم دادی وقتی نیستی برایت بنویسم.و چه کمک بزرگی. .نمی دانم نوشتن فی النفسه آرامش بخش است یا چون تو یادم دادی اینگونه آرامم می کن.

برایت می نویسم عزیزم.می نویسم که چه قدر دلم آشوب است از نبودنت.کاش زودتر برگردی.آخر باران های شهریور شروع شده و چه قدر آسمان ناقلا شده امسال!بدجور مرا هوایی می کند.می داند تو نیستی ها ،می داند که چه قدر دیوانه ی با تو بودن زیر بارانم ها،ولی باز می بارد.وسوسه انگیز و عاشقانه.یادت است آنبار که رفتیم "شیطان کوه"لاهیجان و باران گرفت؟مجبورت کردم زیر باران روی پله های حاشیه ی آبشار تا پایین کوه مسابقه بدهیم.و باز هم مثل همیشه گذاشتی که من ببرم. و بعد دوتایی یه نگاه های متعجب عابران مسن لبخند زدیم و برای جوان تر ها که می فهمیدنمان و تشویقمان می کردند دست تکان دادیم.یادش به خیر.تو با آنهمه بزرگی و وقار چه طور می توانستی همبازی بچگی کردن هایم شوی؟تنها تو کودکی های همیشگی ام را پذیرا بودی و بزرگی های گاه گاهم را خریدار.تو مرا می فهمیدی.همان گونه که بودم می خواستیم.با تمام بچگی هایم.با تمام بزرگی هایم.آخر فقط تو بودی که می دانستی هیچ چیز مطلق نیست.هیچ کس کودک مطلق نیست و هیچ کس بزرگ مطلق.بدی و خوبی با هم در وجود همه هست.از هیچ کس بیشتر از آن چه بود انتظار نداشتی.

تو جلوه ی زیبای جمع اضداد بودی.عارف و پرشور،مهربان و مقتدر،شوخ طبع و جدی،انعطاف پذیر و مصمم...و...و عاشق در عین معشوق بودن.

دلم برای اذیت کردنت تنگ شده.گاهی از مهربان بودنت عصبانی می شدم.آن قدر لجبازی می کردم تا تو کلافه می شدی و نگاهی از سر دلخوری می انداختی و فقط می گفتی:آرزو...

و بعد قهر می کردی.شاید می دانستی دلم برای قهر کردنت می رود.دوست داشتم اخم کردنت را بی محلی ات را ،هر چند کوتاه بود.چون به این جا که می رسید دلم برایت غنج می زد و مثل خودت قربان صدقه ات می رفتم.آن قدر نازت را می کشیدم تا خنده ات می گرفت و نمی توانستی جلوی خنده ی شیرینت را بگیری .و وقتی می فهمیدم دلت نرم شده خیلی ماهرانه و دخترانه تغییر موضع می دادم و حالا تو بودی که باید ناز می کشیدی.و چه قدر متفاوت!هیچ پسری گنجینه ی واژگان تو را برای قربان صدقه رفتن نداشت.هیچ چیزت کلیشه ای نبود.همین حرف زدنت بود که دلم را برد.اولین بار در آن سخنرانی...یادت که هست...چه قدر پرشور حرف می زدی.و من حظ می کردم و نگاهت می کردم.یک وقت فکر نکنی از همان نگاه اول عاشقت شدم ها!نه خیر اصلا هم این طور نبود!ولی خوب این را دیگر نمی توانم انکار کنم که بالاخره عاشقت شدم.بعد از 7ماه.همیشه عدد 7 را دوست داشتم اما از وقتی تو عاشقم کردی این عدد برایم مقدس شد.و تو هر وقت می خواستی اذیتم کنی ترشی 7 بیجار می خریدی که من اصلا دوست نداشتم.!اما حالا که دلتنگتم مدام ترشی 7بیجار می خورم!شاید برای همین است که این روزها گیج می زنم.ولی نه به خاطر ترشی نیست.به خاطر توست.نیستی و نمی دانی نبودنت چه طور نابودم می کند.می دانم زود بر می گردی اما هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز زندگیم این طور به حضور کسی پیوند بخورد.

مامان همیشه می گفت هیچ وقت به هیچ کس آن قدر وابسته نشو که از نبودنش اذیت شوی؛چه دختر چه پسر.البته منظورش پسر بود ها!دختر را برای خالی نبودن عریضه و تابلو نبودن می گفت!اما من هیچ وقت به هیچ پسری دل نبسته بودم.برای همین از حرف مامان خنده ام می گرفت.حالا می فهمم چه می گفت.تو...توی لعنتی بدجور حواسم را پرت خودت کرده ای.از خدا خواسته بودم که بهترین را نصیبم کند اما نمی دانستم چه عوارضی دارد!از خدا شاهزاده نخواستم.شاهزاده بودن ارزشی ندارد.پاک زاده خواستم و خدا تو را عطایم کرد.پاکی قلب و روحت بزرگترین سرمایه ی زندگی من است.

بیا بهترین من .بیا که بدجور نبودنت بیمارم کرده.بیا که یک سوال دارم.سوالی که زن ها همیشه می پرسند هر چند جواب را می دانند اما دوباره و صد باره شنیدن آن مطمئنشان می کند.من برای اطمینان نمی پرسم.از تو مطمئنم .اما جوابت را ،لحن شیرینت را،صداقت و لرزشی که هنوز وقت گفتنش در صدایت هست دوست می دارم.می پرستم.هنوز مثل همان اولین بار ادایش می کنی.بیا و جوابم را بده...

دوستم داری؟..................

love

ساعت 1بامداد 26 شهریور

باران می بارد.

 

dffg

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:38 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin